خب! من توی پست قبلی ازتون کمک خواستم. سپید عزیز لطف کرد و بهم یاد داد که چه جوری میشه توی پستهامون موزیک بذاریم که خودش پلیر داشته باشه.
• این کد رو باید توی قسمت HTML پستتون وارد کنید: <audio src="__AUDIO__" controls=""></audio>
• بعدش __AUDIO__ رو حذف کنید و به جاش لینک آهنگ دلخواهتون رو قرار بدید.
همین دیگه. خوش بگذره!
+ راستی من چهار تا آهنگ به پست دیشبم اضافه کردم. از دیشب در تلاشم که یاد بگیرم چه جوری باید آهنگ بذارم :)) لینک پستم رو میذارم براتون: دارم به زور ادامه میدم
این روزا کم مینویسم چون مهمون دارم. واسه نوشتن نیاز به تنهایی و سکوت دارم. نیاز دارم که آزادانه بتونم به چیزای مختلف فکر کنم، بدون اینکه کسی حواسم رو پرت کنه و ذهنم روی مسائل دیگه متمرکز بشه. هرچند که دوستام بیشتر کارها رو انجام میدن؛ غذا میخرن، آشپزی میکنن و ظرف میشورن اما من هم باید توی این کارها مشارکت کنم. خونه و آشپزخونه نیاز به مراقبت و رسیدگی دائمی دارن؛ به خصوص وقتی که تعداد آدمها توی خونه زیاد میشه، زودتر هم کثیف میشه. وقتایی که مهمون دارم بیشتر وقتم به میزبانی میگذره و حقیقتا نو واندر که مامانها بیشتر وقتا اعصاب ندارن.
امروز بچهها تصمیم گرفتن راز جنگل بازی کنن. من ایرپادم رو گذاشتم توی گوشم، پیشبند بستم، ماسک زدم، دستکش پوشیدم و اسپری گازپاککن رو برداشتم. پریشب آقای الف همبرگر سرخ کرد و چنان شعلهی گاز رو زیاد کرد که مطمئنم روغن تا سر کوچهمونم پریده. گاز واقعا کثیف بود؛ حتی رد شدن از کنارش میلم به زندگی رو پنج درصد کم میکرد. چهار تا از آهنگهایی که تیلر سوییفت توی اراز تور از آلبوم The Tortured Poets Department با پیانو اجرا کرده بود رو پلی کردم. دوباره ابرهای سیاه اومدن وسط قفسهی سینهم و فضای درونم رو تاریک و پر از غم کردن. پلی لیست روی تکرار بود و من همینطور گاز رو میسابیدم و دنبال لکههای چربی میگشتم. دیدم که چقدر شبیه مامانم شدهم؛ اونم به جای بودن توی جمع و لذت بردن از کنار هم بودن ترجیح میده خونه رو تمیز کنه. اونم میگه «بهم اصرار نکنید بذارید که کارم رو انجام بدم! اینجوری حالم بهتره!»
راستش چند سالیه که دیگه از بازیها لذت نمیبرم؛ حوصلهم رو سر میبرن. ترجیح میدم با دوستام جمع شیم و راجع به خودمون صحبت کنیم؛ که همدیگه رو بیشتر بشناسیم. آدما نیاز دارن که بدونن یکی توی دنیا هست که حرفشون رو میفهمه و به نظرم یکی از ویژگیهای مهم یه دوست خوب اینه که کنارش بتونی از احساساتت صحبت کنی و اون بدون قضاوت بهت گوش بده و کنارت بشینه.
گاز که تمیز شد سطل آشغال رو هم شستم چون اصلا بوی جالبی نداشت. کارم که تموم شد واقعا خسته بودم؛ انرژی روانیم تخلیه شده بود. بچهها مشغول بازی بودن؛ با گوشیشون ازشون عکس یهویی گرفتم و رفتم روی تخت دراز کشیدم. دلم میخواست گریه کنم اما سر و صدای بچهها اجازه نمیداد که توی فضای روانی مناسب قرار بگیرم. بعد از بازی رفتن ناهار رو آماده کنن و هی میگفتن آبکش بده، قابلمه کجاست، لیمو ترش میخوایم، کیر خر میخوایم؛ منم هی مجبور بودم که از اتاق بیام بیرون و اصلا نتونستم که استراحت کنم.
آخرین باری که از اتاق اومدم بیرون، از بچهها عذرخواهی کردم که انرژی روانیم پایینه. و براشون توضیح دادم که الان توی سالگرد آشناییم با اکسم هستم که از دستش دادم. آخه بدن یادش میمونه و آدم توی چنین سالگردهایی بدون اینکه خودش بخواد به هم میریزه. آقای پ گفت «من و بابامم هر سال نزدیک سالگرد مامانم واقعا حالمون بد میشه. اگه ایموشنال ساپورت میخوای، خانوم پ هست.» خانوم پ دوسدختر آقای الفه. اومد بغلم کرد. اون یکی خانوم پ که دوسدختر آقای پ هست هم به بغل ما اضافه شد. من و خانوم پ (اولی) رفتیم توی اتاق.روی تخت نشستیم، همو بغل کردیم و گریه کردیم. بهش گفتم که دلم میخواست توی مراسمهایی که دوستای اکسم میگیرن شرکت کنم اما اونا اصلا شبیه آدمایی به نظر نمیان که حس کنی تمایلی به ارتباط باهات دارن. حتی هر بار که میرم بیرون، ته ذهنم خیال میکنم قراره سگش رو ببینم. بهش گفتم بارها و بارها راجع به این آدم ژورنال کردم و نوشتم؛ دیگه نمیدونم که اصلا چی باید راجع بهش بنویسم.
یکم گذشت و آقای الف وارد اتاق شد. مثل اغلب مردا تلاش کرد تا توی چنین شرایطی ما رو بخندونه. بهش گفتیم که ما الان نیاز داریم غمگین باشیم و گریه کنیم. چند دقیقهی بعد آقای پ همراه دوسدخترش اومدن توی اتاق. به محض اینکه در رو باز کرد شروع کرد به مسخره کردن آقای الف؛ عادت دارن که سر به سر هم بذارن و همدیگه رو روست میکنن. شمعهایی که توی شیشهی واین گذاشتهم رو روشن کردم و چند دقیقهای دور هم صحبت کردیم. بعدش بچهها گفتن که ناهار آمادهست. میز رو چیدیم و مشغول خوردن غذا شدیم. من هنوز بغض توی سینه داشتم اما همراه غذا قورتش دادم.
راستش گریههام هنوز تموم نشده. حتی نمیدونم که کی تموم میشه. شاید نیازه که برم سر مزارش. زنده بودن کار سختیه و من واقعا از آدمیزاد بودن و احساسات داشتن خستهم.
+ آهنگهایی که گوش دادم؛ دقیقا به همین ترتیب:
How Did It End - Taylor Swift (Eras Tour, Live From Stockholm)
loml - Taylor Swift (Eras Tour, Live From Paris)
My Boy Only Breaks His Favorite Toys - Taylor Swift (Eras Tour, Live From Paris)
Peter - Taylor Swift (Eras Tour, Live From Stockholm)
آقای سین موقتا رفت تا دوستاش رو ببینه و بعدا به احتمال زیاد برمیگرده. هر بار که دوستام چند روز پیشم میمونن، بعد از رفتنشون تازه یادم میاد که توی تمام این سالها داشتم با یه تنهایی بزرگ زندگی میکردم اما اونقدر توش حل شدهم که دیگه حواسم بهش نیست. اولش خونه خیلی خالی و دلگیر میشه اما بعد از چند ساعت دوباره به اون تنهاییه عادت میکنم.
امروز که آقای سین رفت، روی مبل مچاله شدم. یه غمی رو توی قفسهی سینهم حس کردم. نمیدونستم دلیلش چیه. تراپیست سابقم میگفت نیازی نیست که همون اول بدونم حسم چیه و از کجا میاد. مهم اینه که کنارش بشینم و احساسش کنم. یه بالشتک لولهای رو بغل کردم؛ چقدر دلم میخواست که یکیو بغل کنم اما هیشکی نبود. چشمام رو بستم و حسهای توی سینهم پررنگتر شدن و اومدن بالا. اشک از چشمام ریخت روی گونههام، غلطید و راه خودش رو تا انتهای صورتم پیدا کرد. یه سری معماها شروع کردن به حل شدن. حسم شبیه به دوران بچگیم بود؛ وقتایی که با پسرخالهم که همسن هستیم بازی میکردم و دلم میخواست که یکی دوستم داشته باشه. ولی چرا اون؟ شاید چون وقتایی که آدما بهم توجه نمیکنن واسم جذبترن؛ مثل یه مرحله از گیم که باید کشفش کنی و تا انتهاش بری. وقتی که مرحله رو تموم کردی و امتیازت رو گرفتی، دیگه واست جذابیتی نداره. اینو تراپیست سابقمم چند باری بهش اشاره کرده بود. یه پسری بود که اصلا تایپ من نبود اما بعد از دیدنش ذهنم درگیرش شده بود. تراپیست سابقم بهم گفت «احتمالا واسه اینه که توجهی که میخوای رو بهت نمیده. و احتمالا بعد از اینکه بهت توجه کنه، دیگه برات جذابیتی نداره.» والا ما هم با این الگوهای روانیمون. هیچ چیز سالم و قابل توجهی از والدینم و این خانواده بهم نرسیده.
توی همین فکرها بودم که یادم اومد یکی دو روز پایانی سال حواسم بود که سالگرد آشناییم با اکسمه. این چند روزی که مهمون داشتم ذهنم فرصت خالی پیدا نکرده بود تا بهش فکر کنه. دو سال پیش، این روزا، یکی از زیباترین دورههای زندگیم بود. من و پسر قشنگ موفرفری با هم آشنا شده بودیم و شبها رو توی جادههای گیلان با هم به صبح میرسوندیم. رابطهی ما طولانی نبود، اما عمیق و پررنگ بود. چهار ماه بعد از جداییمون تصمیم گرفت که این دنیا رو برای همیشه ترک کنه. حالا من هر سال تنهایی یاد مناسبتهایی که با هم داشتیم میوفتم.
همهی این افکار توی هم گره خوردن و بیشتر گریه کردم. دلم برای اکسم و سگش تنگ شد؛ برای روزایی که بوی ادکلنش از روی پوست گردنش میپیچید زیر دماغم و وقتی نگاهش میکردم واسم سوال میشد که چشماش چطور میتونه اینقدر قشنگ باشه؟
به قول Marc Maron «نیاز داشتم که همهی احساساتم رو حس کنم.» پس یه آهنگ از تیلر سوییفت پلی کردم. تیلر همیشه نجات دهندهست.
+ واسه نوشتن این پست خیلی راحت نبودم. راستش من به نوشتن توی پلتفرمهای دیگه عادت کردهم و بعد از چند سال اولین باره که دارم توی وبلاگ اوپن آپ میکنم و راجع به چنین احساسات و افکاری صحبت میکنم. ولی خب، انجامش دادم.
امروز باید آقای سین رو میدیدم که چند روزیه از تهران اومده. دیشب تا صبح بیدار بودم و روز خیلی دیر بیدار شدم. سریع یه لقمه نون پنیر همراه خرما چپوندم توی دهنم و پریدم توی حموم. داشتم موهام رو میشستم و آهنگ استایل از تیلر سوییفت رو گوش میدادم که دیدم فشار آب هی داره کمتر و کمتر میشه! هی فشارش کم شد و در نهایت قطع شد!
هر فاکین سال! هر فاکین سال دقیقا همین موقع آب تانکر ساختمون خالی میشه! من نمیفهمم این همسایهها دقیقا چیو میشورن و چقدر میشورن که کل آب منبع خالی میشه! من از نه سالگی توی آپارتمان زندگی میکنم و تجربهی زندگی توی ساختمونهای زیادی رو داشتهم. این ساختمون تنها ساختمونیه که توش هر سال این چالش رو داریم!
تند تند موهام رو آب کشیدم و بدون اینکه بدنم رو شسته باشم از حموم اومدم بیرون. حوله تنم کردم و رفتم کتری چایساز رو برداشتم و با آبی که داخلش بود صورتم رو شستم. همزمان به زن ایرانی فحش میدادم که یک سال دیگه هم موفق شد بدون درمان وسواسش توی آخر سال ما برینه. به قول اون زن سیاهپوست که توییت زده بود:
I do not support all women. Some of you bitches are very dumb!
سریع آماده شدم و رفتم دیدن آقای سین. اسنپ گیر نمیومد و یه رانندهی تپسی با تاخیر خیلی زیاد بالاخره سفر رو قبول کرد. گمونم ماشینش اصلا ترمز نداشت! یه کله رانندگی میکرد. سر یه سه راهی دلم میخواست سرم رو از شیشه ببرم بیرون و به پسر جوونی که جلومون بود بگم «آقا واستا، این اصلا ترمز نداره!»
بالاخره رسیدم شهرداری. آقای سین رو بغل کردم و بهش گفتم «دیدی با شهرداریمون چیکار کردن؟!» تمام شهرداری پر از پارچهی سیاه و بنرهاییه که کل ساختمون شهرداری رو پوشونده! انگار نه انگار که نوروزه و مسافر میاد تا با این ساختمون عکس بگیره! درسته که وسط جنگیم اما یه عده در هر صورت سفر میرن.
هردومون گشنه بودیم. دنبال کافه گشتیم اما جایی باز نبود؛ تلفیقی از ماه رمضون، آخرین روز سال و گشادی رشتی جماعت. همینطور توی خیابونا و کوچه پس کوچهها دنبال کافه و رستوران بودیم که یهو چشممون افتاد به کافه رستورانی که احتمالا تازه باز شده بود. منوشون رو بنر کرده بودن سر در ورودی! قیمتاشون خوب بود.
رفتیم داخل. توی حیاطشون تاب داشتن. از این میزا گذاشته بودن که بخاری داره. چمن مصنوعیشون توی ذوق میزد. از پلهها رفتیم بالا. در رو که باز کردیم، درشون دیلینگ دیلینگ صدا داد. اتاق اول وایب کافه داشت؛ میز و صندلیاش چوبی بود. جز ما و یه زن و مرد که صاحب رستوران بودن کسی داخل نبود. آقاهه راهنماییمون کرد سمت یه اتاق دیگه. اونجا رسمیتر بود و وایب رستوران میداد. هر دو تا اتاق پنجره داشتن و میتونستی حیاط رو ببینی.
غذا سفارش دادیم. غذاشون کاملا خونگی بود و خوشمزه. رستورانشون اونقدر خونگی بود که باید دم دستشویی کفشت رو درمیاوردی و با دمپایی میرفتی داخل! :)) خلاصه سفارشمون رسید و توی سکوت دلپذیر رستوران مشغول خوردن غذا شدیم. چند دقیقه گذشت و از صدای ترقهها متوجه شدیم که سال تحویل شده. به شوخی به آقای سین دست دادم و گفتم «نوروزتون پیروز!» و بعدش قاشق بعدی غذا رو گذاشتم توی دهنم.
غذا که خوردیم تینت لب و لیپ گلاسم رو تمدید کردم. از صاحبای کافه خداحافظی کردیم. من دلم پیش تابشون مونده بود. به آقای سین گفتم «بریم تاب سوار شیم؟» مثل همیشه موافق بود. تابشون قرمز و خانوادگی بود اما فاصلهی کمی با سطح زمین داشت. گمونم یه ده دقیقهای تاب خوردیم و راجع به چیزای رندوم صحبت کردیم. نگاههای آقای سین خیلی نافذه. از اون نگاههایی که همراه با لبخنده و با خودت میگی این صورتیه که میتونم ببوسمش. اما خب من میخوام که فقط دوست باقی بمونیم و نمیخوام چیزی که داریم رو خراب کنم.
تاب خوردنمون که تموم شد دیگه شب شده بود. یه گربه روی پلهها نشسته بود؛ مثل اغلب گربهها بهمون محل نداد. کمی قدم زدیم. از شهرداری صدای بلند قرآن میومد. باد سرد میوزید و سینوسهام رو اذیت میکرد.
پریشب خواب دیدم که میخواستم سر سه راه فلسطین سوار یه ماشین مسافرکش بشم. صندلی جلو نشستم و هنوز در رو نبسته متوجه شدم راننده میخواد بهم تجاوز کنه و اسلحه دستشه. یکی از بیرون ماشین میخواست نجاتم بده. وقتی راننده اسلحه رو گرفت سمت سرم، از خواب پریدم.
دیشب خواب دیدم که خونهی خاله بزرگم بودیم. همراه یه سری آدم که نمیدونم کیا بودن متوجه شدیم که یه سری از همسایهها تروریستهای ج.ا هستن. فضاش شبیه ویدیوهای سیاه سفیدیه که اخیرا اسراییل از عملیاتشون منتشر کرده. ماها لیزر سبز داشتیم که تروریستها بعد از دیدنش داشتن فرار میکردن.
شبهای قبلترم چنین خوابهایی دیدم؛ جنگ، اسلحه، ناامنی.
اما عزیزم! دیشب تو توی خوابم بودی. زنده بودی و زنده بودنت برام سوال نبود. موهای فر قشنگت رو کوتاه کرده بودی. ریشات کمی سفید شده بود و کمی لاغر شده بودی. من با دیدنت سکوت کرده بودم. فهمیده بودیم که دوستای مشترک داریم. گمونم یه آهنگ نسبتا شاد پلی شد. تو اومدی از پشت بغلم کردی تا با هم برقصیم. من ناراضی نبودم. ولی حواسم بود که خیلی بهت نچسبم چون دیگه با هم نبودیم. چقدر دلم برای بغلت تنگ شده بود و عزیزم، ما رقصیدیم.
We danced, baby
Like we stood a chance
و تو نیازی نیست که ازم بخوای «بگو که منو یادت نمیره» چون یادت همیشه توی قلب من زنده خواهد بود.
فعلا این خونه رو اجاره کردم تا اینترنت وصل شه و برگردم سر خونه زندگی خودم؛ تلگرام.
+ اگه جزو آدمایی هستی که مکالمهی آنلاینش رو با «سلام»، «سلام خوبی» و «وقت داری حرف بزنیم» خالی شروع میکنه، یه لطفی کن و اصلا بهم پیام نده. من علاقهای به گفتگوهای این مدلی ندارم.