آخرین روز ۱۴۰۴
امروز باید آقای سین رو میدیدم که چند روزیه از تهران اومده. دیشب تا صبح بیدار بودم و روز خیلی دیر بیدار شدم. سریع یه لقمه نون پنیر همراه خرما چپوندم توی دهنم و پریدم توی حموم. داشتم موهام رو میشستم و آهنگ استایل از تیلر سوییفت رو گوش میدادم که دیدم فشار آب هی داره کمتر و کمتر میشه! هی فشارش کم شد و در نهایت قطع شد!
هر فاکین سال! هر فاکین سال دقیقا همین موقع آب تانکر ساختمون خالی میشه! من نمیفهمم این همسایهها دقیقا چیو میشورن و چقدر میشورن که کل آب منبع خالی میشه! من از نه سالگی توی آپارتمان زندگی میکنم و تجربهی زندگی توی ساختمونهای زیادی رو داشتهم. این ساختمون تنها ساختمونیه که توش هر سال این چالش رو داریم!
تند تند موهام رو آب کشیدم و بدون اینکه بدنم رو شسته باشم از حموم اومدم بیرون. حوله تنم کردم و رفتم کتری چایساز رو برداشتم و با آبی که داخلش بود صورتم رو شستم. همزمان به زن ایرانی فحش میدادم که یک سال دیگه هم موفق شد بدون درمان وسواسش توی آخر سال ما برینه. به قول اون زن سیاهپوست که توییت زده بود:
I do not support all women. Some of you bitches are very dumb!
سریع آماده شدم و رفتم دیدن آقای سین. اسنپ گیر نمیومد و یه رانندهی تپسی با تاخیر خیلی زیاد بالاخره سفر رو قبول کرد. گمونم ماشینش اصلا ترمز نداشت! یه کله رانندگی میکرد. سر یه سه راهی دلم میخواست سرم رو از شیشه ببرم بیرون و به پسر جوونی که جلومون بود بگم «آقا واستا، این اصلا ترمز نداره!»
بالاخره رسیدم شهرداری. آقای سین رو بغل کردم و بهش گفتم «دیدی با شهرداریمون چیکار کردن؟!» تمام شهرداری پر از پارچهی سیاه و بنرهاییه که کل ساختمون شهرداری رو پوشونده! انگار نه انگار که نوروزه و مسافر میاد تا با این ساختمون عکس بگیره! درسته که وسط جنگیم اما یه عده در هر صورت سفر میرن.
هردومون گشنه بودیم. دنبال کافه گشتیم اما جایی باز نبود؛ تلفیقی از ماه رمضون، آخرین روز سال و گشادی رشتی جماعت. همینطور توی خیابونا و کوچه پس کوچهها دنبال کافه و رستوران بودیم که یهو چشممون افتاد به کافه رستورانی که احتمالا تازه باز شده بود. منوشون رو بنر کرده بودن سر در ورودی! قیمتاشون خوب بود.
رفتیم داخل. توی حیاطشون تاب داشتن. از این میزا گذاشته بودن که بخاری داره. چمن مصنوعیشون توی ذوق میزد. از پلهها رفتیم بالا. در رو که باز کردیم، درشون دیلینگ دیلینگ صدا داد. اتاق اول وایب کافه داشت؛ میز و صندلیاش چوبی بود. جز ما و یه زن و مرد که صاحب رستوران بودن کسی داخل نبود. آقاهه راهنماییمون کرد سمت یه اتاق دیگه. اونجا رسمیتر بود و وایب رستوران میداد. هر دو تا اتاق پنجره داشتن و میتونستی حیاط رو ببینی.
غذا سفارش دادیم. غذاشون کاملا خونگی بود و خوشمزه. رستورانشون اونقدر خونگی بود که باید دم دستشویی کفشت رو درمیاوردی و با دمپایی میرفتی داخل! :)) خلاصه سفارشمون رسید و توی سکوت دلپذیر رستوران مشغول خوردن غذا شدیم. چند دقیقه گذشت و از صدای ترقهها متوجه شدیم که سال تحویل شده. به شوخی به آقای سین دست دادم و گفتم «نوروزتون پیروز!» و بعدش قاشق بعدی غذا رو گذاشتم توی دهنم.
غذا که خوردیم تینت لب و لیپ گلاسم رو تمدید کردم. از صاحبای کافه خداحافظی کردیم. من دلم پیش تابشون مونده بود. به آقای سین گفتم «بریم تاب سوار شیم؟» مثل همیشه موافق بود. تابشون قرمز و خانوادگی بود اما فاصلهی کمی با سطح زمین داشت. گمونم یه ده دقیقهای تاب خوردیم و راجع به چیزای رندوم صحبت کردیم. نگاههای آقای سین خیلی نافذه. از اون نگاههایی که همراه با لبخنده و با خودت میگی این صورتیه که میتونم ببوسمش. اما خب من میخوام که فقط دوست باقی بمونیم و نمیخوام چیزی که داریم رو خراب کنم.
تاب خوردنمون که تموم شد دیگه شب شده بود. یه گربه روی پلهها نشسته بود؛ مثل اغلب گربهها بهمون محل نداد. کمی قدم زدیم. از شهرداری صدای بلند قرآن میومد. باد سرد میوزید و سینوسهام رو اذیت میکرد.
نوروزتون پیروز 🌱
پاینده ایران 💚 🦁 ☀️ ❤️
