دارم به زور ادامه میدم
این روزا کم مینویسم چون مهمون دارم. واسه نوشتن نیاز به تنهایی و سکوت دارم. نیاز دارم که آزادانه بتونم به چیزای مختلف فکر کنم، بدون اینکه کسی حواسم رو پرت کنه و ذهنم روی مسائل دیگه متمرکز بشه. هرچند که دوستام بیشتر کارها رو انجام میدن؛ غذا میخرن، آشپزی میکنن و ظرف میشورن اما من هم باید توی این کارها مشارکت کنم. خونه و آشپزخونه نیاز به مراقبت و رسیدگی دائمی دارن؛ به خصوص وقتی که تعداد آدمها توی خونه زیاد میشه، زودتر هم کثیف میشه. وقتایی که مهمون دارم بیشتر وقتم به میزبانی میگذره و حقیقتا نو واندر که مامانها بیشتر وقتا اعصاب ندارن.
امروز بچهها تصمیم گرفتن راز جنگل بازی کنن. من ایرپادم رو گذاشتم توی گوشم، پیشبند بستم، ماسک زدم، دستکش پوشیدم و اسپری گازپاککن رو برداشتم. پریشب آقای الف همبرگر سرخ کرد و چنان شعلهی گاز رو زیاد کرد که مطمئنم روغن تا سر کوچهمونم پریده. گاز واقعا کثیف بود؛ حتی رد شدن از کنارش میلم به زندگی رو پنج درصد کم میکرد. چهار تا از آهنگهایی که تیلر سوییفت توی اراز تور از آلبوم The Tortured Poets Department با پیانو اجرا کرده بود رو پلی کردم. دوباره ابرهای سیاه اومدن وسط قفسهی سینهم و فضای درونم رو تاریک و پر از غم کردن. پلی لیست روی تکرار بود و من همینطور گاز رو میسابیدم و دنبال لکههای چربی میگشتم. دیدم که چقدر شبیه مامانم شدهم؛ اونم به جای بودن توی جمع و لذت بردن از کنار هم بودن ترجیح میده خونه رو تمیز کنه. اونم میگه «بهم اصرار نکنید بذارید که کارم رو انجام بدم! اینجوری حالم بهتره!»
راستش چند سالیه که دیگه از بازیها لذت نمیبرم؛ حوصلهم رو سر میبرن. ترجیح میدم با دوستام جمع شیم و راجع به خودمون صحبت کنیم؛ که همدیگه رو بیشتر بشناسیم. آدما نیاز دارن که بدونن یکی توی دنیا هست که حرفشون رو میفهمه و به نظرم یکی از ویژگیهای مهم یه دوست خوب اینه که کنارش بتونی از احساساتت صحبت کنی و اون بدون قضاوت بهت گوش بده و کنارت بشینه.
گاز که تمیز شد سطل آشغال رو هم شستم چون اصلا بوی جالبی نداشت. کارم که تموم شد واقعا خسته بودم؛ انرژی روانیم تخلیه شده بود. بچهها مشغول بازی بودن؛ با گوشیشون ازشون عکس یهویی گرفتم و رفتم روی تخت دراز کشیدم. دلم میخواست گریه کنم اما سر و صدای بچهها اجازه نمیداد که توی فضای روانی مناسب قرار بگیرم. بعد از بازی رفتن ناهار رو آماده کنن و هی میگفتن آبکش بده، قابلمه کجاست، لیمو ترش میخوایم، کیر خر میخوایم؛ منم هی مجبور بودم که از اتاق بیام بیرون و اصلا نتونستم که استراحت کنم.
آخرین باری که از اتاق اومدم بیرون، از بچهها عذرخواهی کردم که انرژی روانیم پایینه. و براشون توضیح دادم که الان توی سالگرد آشناییم با اکسم هستم که از دستش دادم. آخه بدن یادش میمونه و آدم توی چنین سالگردهایی بدون اینکه خودش بخواد به هم میریزه. آقای پ گفت «من و بابامم هر سال نزدیک سالگرد مامانم واقعا حالمون بد میشه. اگه ایموشنال ساپورت میخوای، خانوم پ هست.» خانوم پ دوسدختر آقای الفه. اومد بغلم کرد. اون یکی خانوم پ که دوسدختر آقای پ هست هم به بغل ما اضافه شد. من و خانوم پ (اولی) رفتیم توی اتاق.روی تخت نشستیم، همو بغل کردیم و گریه کردیم. بهش گفتم که دلم میخواست توی مراسمهایی که دوستای اکسم میگیرن شرکت کنم اما اونا اصلا شبیه آدمایی به نظر نمیان که حس کنی تمایلی به ارتباط باهات دارن. حتی هر بار که میرم بیرون، ته ذهنم خیال میکنم قراره سگش رو ببینم. بهش گفتم بارها و بارها راجع به این آدم ژورنال کردم و نوشتم؛ دیگه نمیدونم که اصلا چی باید راجع بهش بنویسم.
یکم گذشت و آقای الف وارد اتاق شد. مثل اغلب مردا تلاش کرد تا توی چنین شرایطی ما رو بخندونه. بهش گفتیم که ما الان نیاز داریم غمگین باشیم و گریه کنیم. چند دقیقهی بعد آقای پ همراه دوسدخترش اومدن توی اتاق. به محض اینکه در رو باز کرد شروع کرد به مسخره کردن آقای الف؛ عادت دارن که سر به سر هم بذارن و همدیگه رو روست میکنن. شمعهایی که توی شیشهی واین گذاشتهم رو روشن کردم و چند دقیقهای دور هم صحبت کردیم. بعدش بچهها گفتن که ناهار آمادهست. میز رو چیدیم و مشغول خوردن غذا شدیم. من هنوز بغض توی سینه داشتم اما همراه غذا قورتش دادم.
راستش گریههام هنوز تموم نشده. حتی نمیدونم که کی تموم میشه. شاید نیازه که برم سر مزارش. زنده بودن کار سختیه و من واقعا از آدمیزاد بودن و احساسات داشتن خستهم.
+ آهنگهایی که گوش دادم؛ دقیقا به همین ترتیب:
How Did It End - Taylor Swift (Eras Tour, Live From Stockholm)
loml - Taylor Swift (Eras Tour, Live From Paris)
My Boy Only Breaks His Favorite Toys - Taylor Swift (Eras Tour, Live From Paris)
Peter - Taylor Swift (Eras Tour, Live From Stockholm)
