خیالپرداز

نوشته‌های یه عالِمه

Sugar free zone

امروز رفتم که قدم بزنم. یهو به خودم اومدم و دیدم که سه ساعته بیرونم و چند تا خرید غیرضروری هم انجام دادم. گشنه‌م شده بود. مثل همیشه رفتم سراغ شیرینی میخک توی خیابون شریعتی. اونجا شیرینی‌های محلی و خونگی داره که با کدو، سبزیجات، شیره‌های طبیعی و از این چیزا درست میشن. معمولا کاکای کدو سفارش میدم. امروز به فروشنده گفتم که یه شیرینی تابه‌ای می‌خوام. بهم گفت «عه، (سفارشت) رو عوض کردی؟!» اصلا فکرش رو نمی‌کردم که یادش بمونه! آخه من مصرف شکرم رو به حداقل رسوندم و توی مصرف شیرینی خیلی پرهیز می‌کنم. واسه همین شاید ماهی یه بار برم مغازه‌شون. خیلی ذوق کردم که یادش مونده بود.
خلاصه شیرینی رو خریدم. نرم و تازه بود. داخلشم گردو داشت ♥ کاش می‌تونستم روزی ده تا از اون شیرینیا بخورم T_T

o_-

دوستان ببخشید ولی قالب‌های سفیدتون همچون میخیه در چشمان من! جدی نمی‌دونید که روشنایی تا چه حدی چشمام رو اذیت می‌کنه! :)) من حتی نور خونه‌مم همیشه کمه و مهمون که میاد واقعا عزا می‌گیرم چون اکثر دوستام دل‌شون می‌خواد توی روشنایی غذا بخورن اما من نور ملایم رو ترجیح میدم؛ واقعا رمانتیک و آرامش بخشه خب :(

+ حالا که صحبت از قالب شد بذارید اینم بگم که قالب بعضیاتون خیلی دیر میاد بالا. اصلا دو سه تا از قالب‌های آماده کلا دیر میان بالا. خواهشا رسیدگی کنید.

برگ‌های انسان می‌ریزه!

جدی این جماعت هیچ ایده‌ای از خودشون ندارن و فقط تقلید کردن بلدن! تا دیروز خبری از «ایران» گفتن و میهن‌پرستی‌شون نبود! اینا همه‌ش حرص بچه‌های غزه و لبنان رو می‌خوردن و کیرشونم نبود که بچه‌های سیستان و بلوچستان دارن توی چه وضعیتی زندگی می‌کنن! (هنوزم همینن!) اصلا من از وقتی که چشم به جهان گشودم اینا داشتن برای بچه‌های فلسطینی گریه می‌کردن! بابا اینا همه‌ش پرچم فلسطین داشتن و چفیه می‌نداختن دور گردن‌شون! از امسال که بحث پهلوی و پرچم شیر و خورشید پررنگ شد و بعدش خارج‌نشین‌ها رفتن راهپیمایی و با خودشون پرچم ایران رو بردن، این جماعتم شروع کردن به حمل پرچم ج.ا! اصلا اینا تا دیروز اسم ایران رو نمی‌آوردن و فقط بخش «جمهوری اسلامی» رو می‌شنیدی که از دهن‌شون خارج میشه! الان جای جای شهر گرافیتی‌های ایران و میهن زدن! عین جنگ دوازده روزه که یهو فردوسی و تخت جمشید و اساطیر ایرانی براشون مهم شد!

استیکر برای استفاده‌ست!

آخرین باری که پک استیکر خریده بودم رو حتی یادم نمیاد! یادمه یه زمانی قیمت هر یه پک بود هزار تومن! امروز یه پک استیچ دیدم و با خودم گفتم که باید بخرمش! من عاشق استیچم. باهاش همزادپنداری می‌کنم! وقتی رسیدم خونه، مثل همیشه گارد گوشیم رو با الکل تمیز کردم و بعدش چهار تا از استیکرا رو چسبوندم بهش. یه دونه‌رم زدم روی گارد کیس ایرپادم. با خودم گفتم شاید زود شل بشن و بیوفتن، شایدم اصلا فردا نظرم عوض بشه و استیکرها رو جدا کنم. ولی زندگی کوتاه‌تر از اونیه که استیکرهات رو برای یه روز و یه جای خاص نگه داری!

نوجوون که بودم کاراکتر وینی د پو رو خیلی دوس داشتم. هرچی استیکر و کاغذ کادو ازش می‌دیدم رو می‌خریدم و کلکسیون جمع می‌کردم. حتی یه ساک هم دارم ازش. یادمه توی محله‌مون یه مغازه بود که یه استیکر افقی بزرگ از پو و دوستاش رو داشت. از این مدل استیکرای شفاف بود که چسب نداشت و می‌تونستی به پشتش آب بزنی و روی شیشه و کاشی بچسبونی. اون موقع مامان بابام برام نخریدنش. منم پولامو جمع کردم و یواشکی رفتم دو تا بسته ازش خریدم؛ دو تا مدل متفاوت. تا چند سال ازش استفاده نکردم. نهایتا چند تا دونه‌ی کوچیکش رو توی حموم چسبوندم. الان حتی نمی‌دونم اون استیکرا کجان! :') البته بقیه‌ی استیکرهام رو دارم؛ این یه دونه چون بزرگ بود احتمالا گذاشته بودمش زیر تخت. یه سری از وسایلم رو هیچوقت از خونه‌ی بابا منتقل نکردم به اینجا. امیدوارم داداش دور ننداخته باشتش و توی انباری باشه.

الان دیگه میلی به آکبند نگه داشتن وسایلم ندارم و برای استفاده ازشون دنبال یه موقعیت پرفکت نمی‌گردم. من گاهی واسه رفتن تا سوپرمارکت یا میوه‌فروشی حدود یک ساعت و نیم وقت می‌ذارم آرایش می‌کنم و با آرامش لباسایی که می‌خوام بپوشم رو انتخاب می‌کنم. گاهی رنگ‌های سایه‌ی چشمم رو با لباسام ست می‌کنم. خیلی وقته که دیگه خوشی رو محدود به یه شرایط خاص نمی‌کنم. بنابراین پک استیکرم رو برداشتم و یه دونه زدم روی دیوار اتاق، یه دونه روی لپ‌تاپ و دو تام روی یخچال. به نظرم نه تا دونه استیکر توی روز اول خرید رکورد خوبیه.

+ امروز پک استیکر رو خریدم نود هزار تومن! قیمتش نود برابر شده!! Let that sink in!

بی‌آبرویی!!

گوگل که نداریم؛ رفتم توی موتور جستوگر ذره‌بین تا برای قالبم عکس پیدا کنم. همینجور مشغول گشت و گذار بودم و از دیدن عکس‌ها هیجان‌زده می‌شدم «عه، اینم خیلی قشنگه!» یهو به خودم اومدم و دیدم به جای اینکه توی پینترست عزیزم باشم، به دریوزگی افتاده‌م و دارم توی سایت تاو بیو که تا پریروز نمی‌دونستم وجود داره پرسه می‌زنم! به یاد بچه‌های توییتر گفتم «آدم ذره ذره به بی‌آبرویی عادت می‌کنه!» پینترست کجا و این نوبادی‌ها کجا!

 

آدرس موتور جستجوگر ذره‌بین:
zarebin

آدرس سایت تاو بیو:
taw-bio

عکسامم توی سایت یو آپلود، آپلود کردم:
uupload