خیالپرداز 1404/12/27 23:37
امروز شهر خیلی زنده بود. مردم اومده بودن خرید. طبق معمول این مامورها و لباس شخصیها گوشه گوشهی خیابون معلم واستاده بودن. خریدهام از فروشگاه لوازم تحریر مهران توی دستم بود و همینطور که توی پیادهرو قدم میزدم با خودم گفتم «کاش یه موشک بزنن همینجا! حاضرم خودم بمیرم ولی اینا بمیرن!»
توی شهر که راه میری، تحمیل ایدیولوژی رو به وضوح میبینی. از هر گوشه صدای نوحه میاد. توی سبزه میدون و شهرداری هزار تا غرفه زدن. پول تکتک این غرفهها و محصولاتش رو از جیب ما دزدیدهن. تعداد زنهای چادری و مردهای ریشو بیشتر از روزای معمولیه. یهو میبینی یکیشون از جلو داره میاد و پرچم خرچنگنشان دستشه.
جدی منتظرم هوا گرم بشه تا مجبور نباشم هزار لایه لباس بپوشم. اون وقته که با دیدن من و لباسام فقط حرص میخورن و تا انتهای ماتحتشون میسوزه.
هر شب تعداد این عرزشیا توی راهپیمایی داره کمتر میشه. امشب شاید کلا پنجاه نفر بودن. اونوقت واسه همون پنجاه نفر، پونزده تا نیروی ضد شورش آورده بودن توی میدون صیقلان!
آلودگی صوتیشون واقعا کلافهم کرده. هر کی یه اسپیکر گذاشته و یه کسشری پلی کرده. توی سبزه میدون دو تا مسجد توی فاصلهی پنجاه متری همدیگه هستن! یکیشون با صدای بلند آهنگ پخش کرده بود. یه مرد میانسال کنار فروشگاه مانتو فروشی زنبیل سبزی و تربچه گذاشته بود برای فروش. داشتم فکر میکردم این آدم چه گناهی کرده که تمام روز باید این صدا رو تحمل کنه؟!
+ حین نوشتن این پست، چهار پنج دفعه در بالکن لرزید. زدن! :))) رفتم سر بالکن دیدم همه اومدهن سر پنجره! 🤣 واقعا Iran is not for beginners!
خیالپرداز 1404/12/27 15:30
از وقتی که اینترنت نیست دارم استندآپ کمدی تماشا میکنم. تصمیم گرفتم جوکهای جالب رو یادداشت کنم. پس رفتم یکی از هزاران دفترچهم که نو هستن رو برداشتم و شروع کردم به نوشتنشون. از اونجایی که به متن انگلیسی ویدیوها دسترسی ندارم، باید چند بار پاز کنم و دوباره و سه باره گوش بدم تا مطمئن شم که واژهها و ساختار جملهها رو درست شنیدهم. و هر بار یاد دوران دانشگاه میوفتم؛ من مترجمی زبان انگلیسی خوندم و یه سری واحد به اسم «ترجمهی نوار و فیلم» داشتیم. کلاسهاش توی لابراتوار برگزار میشد و همیشهی خدا واسمون فایل صوتی پلی میکردن تا گوش بدیم و متن رو بنویسیم. یک بار هم نشد که ویدیو پخش کنن!
آخر ترمم پروژهی ترجمهی یه فایل رو داشتیم با مدت زمانی که استاد مشخصش میکرد. بچهها همیشه عزا میگرفتن که «حالا فایل از کجا پیدا کنیم و موضوعش چی باشه که سخت نباشه؟!» اون موقع اینترنت به این شکل در دسترس نبود و مودمها هنوز وایفای نبودن و با کابل لن وصل میشدن به لپتاپ و پیسی. ویپیان هم اینقدر راحت در دسترس نبود. ولی من از ابتدای زندگیم فن گرل بودم و همیشه میدونستم که میرم یه مصاحبه از اوریل لاوین برمیدارم و ترجمه میکنم. بعضی از بچهها به این موضوع حسادت میکردن و همیشه میگفتن «خوش به حالت! تو که راحتی!» انگار من جلوشون رو گرفته بودم که فن کسی باشن!
یه بار تا ساعت چهار صبح پای لپتاپ در حال ترجمه بودم؛ صبح روزی که باید پروژه رو تحویل میدادیم! یهو ورد قاطی کرد و تمام ترجمهم بدون اینکه سیوش کرده باشم پرید! منم چون خسته بودم و میدونستم که قطعا نمیتونم تا هشت صبح آمادهش کنم لپتاپ رو بستم و گرفتم خوابیدم.
همهی اینا رو تعریف کردم که بگم الان اینترنت نیست تا من املای واژهها و ترکیب اصطلاحات جدیدی که میشنوم رو سرچ کنم، پس هر بار یه فحش به آخوند میدم که ما رو به این روز انداخته. همهی دیکشنریامم خونهی باباست. لازم شد که برم بیارمشون. ذرهبین و سایتهای ایرانی اونقدر که باید به درد نمیخورن. فک کن یه آدمی رفته شبکه و این چیزا خونده؛ تهش اومده داره برای اهریمن و مازلم آفتابه به دست کار میکنه تا اینترنت مردم رو قطع کنه، درست با همون چیزایی که توی اینترنت یاد گرفته! واقعا دریای مادرجندگی ساحل ندارد.
خیالپرداز 1404/12/27 01:05
ولی وظیفهی منِ وبلاگنویس نیست که محتوای وبلاگم رو به خاطر رنج سنی کاربرها سانسور کنم! اگه اینجا تینیجر سیزده چهارده ساله حضور داره، وظیفهی من نیست که محتوام رو مناسب ردهی سنی اونها کاستومایز کنم! بلکه وظیفهی والدینشونه که روی بچههاشون نظارت داشته باشن تا وارد محیطی نشن که مخصوص بزرگسالانه و مرورگرهاشون رو بر اساس سنشون تنظیم کنن تا هر محتوایی براشون باز نشه!
این داستان ریپورت کردنهاتون منو یاد زمانهایی میندازه که ساسی آهنگ میده بیرون! همیشه یه عده پاچهش رو میگیرن که «این آهنگا چیه مینویسی؟! اینا مناسب بچهها نیست و بدآموزی داره!» سوال اینجاست: مگه ساسی برای بچهها آهنگ میسازه؟! مخاطب آهنگای ساسی بزرگسالان هستن! تقصیر ساسی نیست که کشور سیکیم خیاری اداره میشه و هر آهنگی بدون سانسور و بدون در نظر گرفتن محتواش توی فضاهای عمومی پخش میشه! توی امریکا هر آهنگی که توش فحش باشه، یه نسخهی سانسور شده داره که اون رو از رادیو و تلویزیون پخش میکنن. حتی هنرمندا واسه اجرای زنده، نسخهی سانسور شده رو میخونن.
سو، تقصیر من نیست که بچهی ده دوازده ساله وبلاگ داره و میتونه محتوای هر وبلاگی که دلش میخواد رو ببینه! من وظیفه ندارم والد دیگران باشم و ازشون مراقبت کنم.
به من نگید «طبق قوانین بلاگیکس...» پلتفرمهای ایرانی تحت نظر رژیم ج.ا هستن و معلومه که از توی کونشون قانون درمیارن! اگه بخوایم طبق قوانین بلاگیکس بریم جلو که لابد منو هم باید ریپورت کنید چون تصویر نامناسب روی پروفایلم گذاشتهم!
خیالپرداز 1404/12/27 00:36
هنوز صدای ترقه و انفجار بمبهای دستساز میاد. برخلاف روزهای دیگه که صداهای کوچیک آزارم میدادن، الان از شنیدن این صداها خوشحال میشم! چون میدونم یه عده کسکش به دلیل احساس ناامنی توی خونههاشون موندن و امروز اصلا بیرون نرفتن. Taste your own medicine, motherfuckers!
خیالپرداز 1404/12/26 23:40
جدی از یه سنی به بعد تمیز کردن خونه باعث خوشحالیت میشه! چند روز پیش مایع دستشویی جدیدی که خریده بودم رو برداشتم تا ظرفش رو پر کنم. یهو به خودم اومدم و دیدم خوشحالم که دارم به کارام میرسم و دونه دونه تسکهام تیک میخورن؛ قشنگ یه باری از روی شونههام برداشته میشه!
امروز خونه رو جارو کشیدم و میلم به زندگی پنج درصد بیشتر شده. حالا فرشها تمیز تمیزن؛ طوری که میتونم روش دراز بکشم و غلت بزنم، بدون اینکه نگران چسبیدن آشغالها به لباسم و موهام باشم.
چند روز پیش گاز رو تمیز کردم و در حال حاضر اطرافش با احتیاط عبور میکنم که مبادا کثیف بشه! :)))
فردا نوبت جابهجا کردن وسایل پخش و پلا و گردگیریه.
واقعا تمیز نگه داشتن آشپزخونه یکی از سختترین کارهای دنیاست. یه لیوان آب هم که بخوری، آشپزخونه از حالت مرتبش خارج میشه. خونه هم که ماشالا نفس بکشی یهو آشغال جدید جلو پات ظاهر میشه.
شخصا توی یه خونهی تمیز حالم بهتره و خوشحالترم.
+ واقعا از فرش و موکت کردن خونه بدم میاد. قطعا توی خونهی خودم فقط یه فرش زینتی پهن خواهم کرد.