خیالپرداز

نوشته‌های یه عالِمه

Every fucking night!

امروز شهر خیلی زنده بود. مردم اومده بودن خرید. طبق معمول این مامورها و لباس شخصی‌ها گوشه گوشه‌ی خیابون معلم واستاده بودن. خریدهام از فروشگاه لوازم تحریر مهران توی دستم بود و همینطور که توی پیاده‌رو قدم می‌زدم با خودم گفتم «کاش یه موشک بزنن همینجا! حاضرم خودم بمیرم ولی اینا بمیرن!»

توی شهر که راه میری، تحمیل ایدیولوژی رو به وضوح می‌بینی. از هر گوشه صدای نوحه میاد. توی سبزه میدون و شهرداری هزار تا غرفه زدن. پول تک‌تک این غرفه‌ها و محصولاتش رو از جیب ما دزدیده‌ن. تعداد زن‌های چادری و مردهای ریشو بیشتر از روزای معمولیه. یهو می‌بینی یکی‌شون از جلو داره میاد و پرچم خرچنگ‌نشان دستشه.

جدی منتظرم هوا گرم بشه تا مجبور نباشم هزار لایه لباس بپوشم. اون وقته که با دیدن من و لباسام فقط حرص می‌خورن و تا انتهای ماتحت‌شون می‌سوزه.

هر شب تعداد این عرزشیا توی راهپیمایی داره کمتر میشه. امشب شاید کلا پنجاه نفر بودن. اونوقت واسه همون پنجاه نفر، پونزده تا نیروی ضد شورش آورده بودن توی میدون صیقلان! 

آلودگی صوتی‌شون واقعا کلافه‌م کرده. هر کی یه اسپیکر گذاشته و یه کسشری پلی کرده. توی سبزه میدون دو تا مسجد توی فاصله‌ی پنجاه متری همدیگه هستن! یکی‌شون با صدای بلند آهنگ پخش کرده بود. یه مرد میانسال کنار فروشگاه مانتو فروشی زنبیل سبزی و تربچه گذاشته بود برای فروش. داشتم فکر می‌کردم این آدم چه گناهی کرده که تمام روز باید این صدا رو تحمل کنه؟!

 

+ حین نوشتن این پست، چهار پنج دفعه در بالکن لرزید. زدن! :))) رفتم سر بالکن دیدم همه اومده‌ن سر پنجره! 🤣 واقعا Iran is not for beginners!