خیالپرداز

نوشته‌های یه عالِمه

عصر حجر همینجاست

چند شب پیش داشتم با آقای الف صحبت می‌کردم. از رفتن آخوند ناامید بود و نگران قطعی برق. داشت می‌گفت حاضره تا آخر عمرش با آخوند زندگی کنه ولی برق قطع نشه! و یکی دو بار تاکید کرد «من بدون کولر نمی‌تونم و تو نمی‌دونی که چقدر پنیک کرده‌م!» آقای الف خیلی گرماییه. بهار و تابستون که میاد اینجا، خونه لیترالی یخچال میشه چون کولر یکسره روشنه! خودشم شب‌ها مستقیم زیر کولر می‌خوابه و هیچیش نمیشه! 😭 حالا من اگه یه چسه باد بهم بخوره سریع سردرد، دلدرد، گلودرد، اسهال؛ کلا سیستمم می‌ریزه به هم! :)))) جدی توی روابطم همیشه از لحاظ دما با پارتنرم به مشکل برخورده‌م. من همیشه سردمه! :))
در ادامه‌ی حرفاش گفت «دود! اگه برق قطع بشه دیگه آب نداریم! نمی‌تونیم بریم حموم و لیترالی کون‌مونم نمی‌تونیم بشوریم!» بهش گفتم «اتفاقا معلومه که پنیک کردی! وقتی میگی حاضری تا آخر عمرت با آخوند زندگی کنی اما برق داشته باشی مشخصه که پنیک کردی! اما نگران نباش! برق که قطع شد برنامه‌مون روستاست! می‌ریم توی طویله‌های مردم کار می‌کنیم و اونا در ازاش می‌تونن بهمون غذا بدن!» اونم خیلی جدی داشت واسم توضیح می‌داد که الان مردم دیگه مثل سابق دام و طویله ندارن! 😂

+ واقعا هشتگ زندگی جوان ایرانی! این ایده‌های هزار و نهصد و پنجاهی چیه میاد توی ذهنم؟!

+ یه عده خیلی کون‌شون کج شده بود که ترامپ گفته «طوری می‌زنیم که ایران به عصر حجر برگرده!» و طبق معمول شروع کردن به توضیح راجع به اینکه «ما از خَرسال‌ها پیش تمدن داریم و از قدیم کون‌مون رو می‌شستیم!» در صورتی که ترامپ به وضوح منظورش امکانات مدرن مثل برق، لوله‌کشی آب، تلفن، اینترنت و غیره بود. بعدشم، به عنوان آدمایی که یه ماهه اینترنت ندارید، ازدواج دختربچه‌ی ۹ ساله توی کشورتون قانونیه، مرد خیلی راحت سر زنش رو می‌بُره و میاره توی خیابون، پدر خیلی راحت سر دخترش رو می‌بره، مرد به زنش که بازیکن تیم ملیه اجازه‌ی خروج از کشور نمیده، تا همین سال ۹۸ زن‌ها اجازه‌ی حضور در ورزشگاه‌ها رو نداشتن و به عنوان مردمی که توی قانون اساسی‌شون حجاب اجباریه خیلی بیش از حد بهتون برخورده! :)) ما الردی توی عصر حجر هستیم عزیزان! ما ۴۷ ساله که توی عصر حجریم. به قول نیکی میناژ:

!You just became defensive because you're insecure

آقای میم

موقعیت بعد از ظهر، کمی بعد از اینکه صبحانه خوردم، تلگرام دسکتاپ.

آقای میم: اون پسره که (آیدیش رو) برات فرستادم زنده‌ست؟ یه پیام بهش بده بگو الاغ ولت تتر نصب کن برات بزنیم خب.
من: بابا آشنای توئه، بعد من بهش پیام بدم؟ 😂
آقای میم: خخخ. بذار بهش میگم.
من: پیام دادم.
آقای میم: خب پس نمیدم. خخخ.
من: تنها راهی که به ذهنم می‌رسه (تا راضی شه تتر بزنیم براش) اینه که براش نود بفرستم 😂
آقای میم: نمیشه برای من بفرستی 😁 قول میدم تا شب کانفینگ پیدا کنم 😁
من: Deal! پس اول کانفیگ پیدا کن، بعد می‌فرستم برات.
آقای میم: چشم.

شب آنلاین شدم و دیدم که نتونسته کانفیگ بخره. پولش تو صرافیه. گوگل ایمیلش رو به خاطر استفاده‌ی زیاد از وی‌پی‌ان مسدود کرده. می‌خواست ایمیل صرافی رو تغییر بده اما کد تایید به گوشی فرستاده میشه. خطی که داره ایرانه و اس‌ام‌اس خارجی قطعه. حساب رو خواهرش احراز هویت کرده و اونم ایرانه؛ اینترنت نداره.

آقای میم: هزاران کیلومتر هم فاصله داشته باشی، آخوند می‌گادت.


پ.ن: من و آقای میم سال 91 با هم آشنا شدیم؛ گمونم از طریق فیسبوک. چند ماهی با هم توی رابطه بودیم. آخرش روز تولدم باهام کات کرد! :)) توی این سال‌ها گاهی وقتا به صورت دوستانه با هم در ارتباط بودیم اما هر بار دعوامون می‌شد و دیگه نمی‌خواستیم که ریخت همو ببینیم چون که اون به مرزهای من احترام نمی‌ذاشت و یه جوری می‌رفت روی اعصابم. دیگه دو سه سال اخیر خیلی جدی هر باری که پیام داد تا بخواد منو ببینه، قاطعانه گفتم نه (تاثیر تراپی.)
الان چند ماهیه که مهاجرت کرده. گمونم بعد از اتفاقات دی بود که بهم پیام داد و از لحن پیام‌هاش واضح بود که تغییر کرده. منم گاردم رو آوردم پایین. حالا دیگه یه ارتباط مسالمت آمیز داریم با هم.

بانو هایده

هایده اگه می‌دونست که قراره یه روز از هوش مصنوعی استفاده کنید و با صداش چنین آهنگای سطح پایینی بسازید قطعا هیچوقت سمت خوانندگی نمی‌رفت. جدی باید گوشی و اینترنت رو از اینایی گرفت که با صدای هایده آهنگ‌های ai می‌سازن. توی قانون اساسی جدید باید این کار رو جرم انگاری کنیم. من دیگه واقعا نمت. این اواخر توی اسپاتیفای هم از دست آهنگاشون آرامش نداشتم؛ برا خودم هایده پلی می‌کردم و چند دقیقه‌ای زندگی زیبا می‌شد که یهو آهنگ بعدی از این هوش مصنوعیا بود و یادم می‌آورد که اگه آخوندا نبودن، ما هم مثل سایر ملت‌های آزاد هیچ محدودیتی برای خلق هنر نداشتیم و مردم به خاطر مرگ موسیقی مجبور نبودن که برای اندکی لذت به صدای خواننده‌ی چهل سال پیش چنگ بندازن.

اقتصاد مال خر است

هر گوشه از رشت که یه متر فضای خالی داشت تبدیل شده به کافه، قهوه‌خونه، دکه‌ی چای فروشی و فضایی برای غذا خوردن. به صورت کاملا رسمی هیچگونه سرگرمی جز غذا خوردن برامون باقی نمونده؛ که خیلیا پول همونم نداریم :))