خیالپرداز

نوشته‌های یه عالِمه

خبر مرگ‌تون رو واسم بیارن

برای آپلود عکس و آهنگ توی حداقل هشت تا سایت اکانت ساختم. شماره موبایل و ایمیل ازم گرفتن. واسه یکی‌شون پول پرداخت کردم. لینک‌ها زرت و زرت منقضی میشن و توی هیچ قبرستونی نمی‌تونی فایل آپلود کنی و خیالت راحت باشه که لینک‌ها دائمی هستن و نیاز نداری که یه ساعت بعد توی سر خودت بزنی.
واسه اینکه توی این وبلاگم تبلیغ نشون داده نشه پول پرداخت کردم.
اینجور به کسکشی افتادم چون یه عده مادرجنده دل‌شون خواسته که اینترنت ما رو قطع کنن. وگرنه من الان سر خونه زندگی خودم (تلگرام) بودم و نیازی نبود واسه سایت‌های ایرانی کیری خایه‌مالی کنم تا بتونم اینجا یه دونه آهنگ share کنم.
سگ رید سر قبر هرچی آخونده. کاش ترامپ و نتانیاهو یه دونه موشک بزنن وسط خونه‌ی ما؛ بمیرم و از این حقارت و بردگی که گرفتارش هستیم راحت شم.

فاینالی! نحوه‌ی قرار دادن موزیک توی پست‌هامون

خب! من توی پست قبلی ازتون کمک خواستم. سپید عزیز لطف کرد و بهم یاد داد که چه جوری میشه توی پست‌هامون موزیک بذاریم که خودش پلیر داشته باشه.

• این کد رو باید توی قسمت HTML پست‌تون وارد کنید:
<audio src="__AUDIO__" controls=""></audio>

• بعدش __AUDIO__ رو حذف کنید و به جاش لینک آهنگ دلخواه‌تون رو قرار بدید.

همین دیگه. خوش بگذره!

+ راستی من چهار تا آهنگ به پست دیشبم اضافه کردم. از دیشب در تلاشم که یاد بگیرم چه جوری باید آهنگ بذارم :)) لینک پستم رو می‌ذارم براتون:
دارم به زور ادامه میدم

کومک 🥺👈👉

دوستان عزیز
توی بلاگیکس چطور می‌تونیم که یه آهنگ رو به صورت پلیر توی پست بذاریم؟
من توی چند تا پلتفرم مختلف آپلود کردم ولی به نتیجه نرسیدم. ممنون میشم اگه کسی بلده به منم یاد بده.

دارم به زور ادامه میدم

این روزا کم می‌نویسم چون مهمون دارم. واسه نوشتن نیاز به تنهایی و سکوت دارم. نیاز دارم که آزادانه بتونم به چیزای مختلف فکر کنم، بدون اینکه کسی حواسم رو پرت کنه و ذهنم روی مسائل دیگه متمرکز بشه. هرچند که دوستام بیشتر کارها رو انجام میدن؛ غذا می‌خرن، آشپزی می‌کنن و ظرف می‌شورن اما من هم باید توی این کارها مشارکت کنم. خونه و آشپزخونه نیاز به مراقبت و رسیدگی دائمی دارن؛ به خصوص وقتی که تعداد آدم‌ها توی خونه زیاد میشه، زودتر هم کثیف میشه. وقتایی که مهمون دارم بیشتر وقتم به میزبانی می‌گذره و حقیقتا نو واندر که مامان‌ها بیشتر وقتا اعصاب ندارن.

امروز بچه‌ها تصمیم گرفتن راز جنگل بازی کنن. من ایرپادم رو گذاشتم توی گوشم، پیشبند بستم، ماسک زدم، دستکش پوشیدم و اسپری گازپاک‌کن رو برداشتم. پریشب آقای الف همبرگر سرخ کرد و چنان شعله‌ی گاز رو زیاد کرد که مطمئنم روغن تا سر کوچه‌مونم پریده. گاز واقعا کثیف بود؛ حتی رد شدن از کنارش میلم به زندگی رو پنج درصد کم می‌کرد. چهار تا از آهنگ‌هایی که تیلر سوییفت توی اراز تور از آلبوم The Tortured Poets Department با پیانو اجرا کرده بود رو پلی کردم. دوباره ابرهای سیاه اومدن وسط قفسه‌ی سینه‌م و فضای درونم رو تاریک و پر از غم کردن. پلی لیست روی تکرار بود و من همینطور گاز رو می‌سابیدم و دنبال لکه‌های چربی می‌گشتم. دیدم که چقدر شبیه مامانم شده‌م؛ اونم به جای بودن توی جمع و لذت بردن از کنار هم بودن ترجیح میده خونه رو تمیز کنه. اونم میگه «بهم اصرار نکنید بذارید که کارم رو انجام بدم! اینجوری حالم بهتره!»

راستش چند سالیه که دیگه از بازی‌ها لذت نمی‌برم؛ حوصله‌م رو سر می‌برن. ترجیح میدم با دوستام جمع شیم و راجع به خودمون صحبت کنیم؛ که همدیگه رو بیشتر بشناسیم. آدما نیاز دارن که بدونن یکی توی دنیا هست که حرف‌شون رو می‌فهمه و به نظرم یکی از ویژگی‌های مهم یه دوست خوب اینه که کنارش بتونی از احساساتت صحبت کنی و اون بدون قضاوت بهت گوش بده و کنارت بشینه.

گاز که تمیز شد سطل آشغال رو هم شستم چون اصلا بوی جالبی نداشت. کارم که تموم شد واقعا خسته بودم؛ انرژی روانیم تخلیه شده بود. بچه‌ها مشغول بازی بودن؛ با گوشی‌شون ازشون عکس یهویی گرفتم و رفتم روی تخت دراز کشیدم. دلم می‌خواست گریه کنم اما سر و صدای بچه‌ها اجازه نمی‌داد که توی فضای روانی مناسب قرار بگیرم. بعد از بازی رفتن ناهار رو آماده کنن و هی می‌گفتن آبکش بده، قابلمه کجاست، لیمو ترش می‌خوایم، کیر خر می‌خوایم؛ منم هی مجبور بودم که از اتاق بیام بیرون و اصلا نتونستم که استراحت کنم.

آخرین باری که از اتاق اومدم بیرون، از بچه‌ها عذرخواهی کردم که انرژی روانیم پایینه. و براشون توضیح دادم که الان توی سالگرد آشناییم با اکسم هستم که از دستش دادم. آخه بدن یادش می‌مونه و آدم توی چنین سالگردهایی بدون اینکه خودش بخواد به هم می‌ریزه. آقای پ گفت «من و بابامم هر سال نزدیک سالگرد مامانم واقعا حال‌مون بد میشه. اگه ایموشنال ساپورت می‌خوای، خانوم پ هست.» خانوم پ دوس‌دختر آقای الفه. اومد بغلم کرد. اون یکی خانوم پ که دوس‌دختر آقای پ هست هم به بغل ما اضافه شد. من و خانوم پ (اولی) رفتیم توی اتاق.روی تخت نشستیم، همو بغل کردیم و گریه کردیم. بهش گفتم که دلم می‌خواست توی مراسم‌هایی که دوستای اکسم می‌گیرن شرکت کنم اما اونا اصلا شبیه آدمایی به نظر نمیان که حس کنی تمایلی به ارتباط باهات دارن. حتی هر بار که میرم بیرون، ته ذهنم خیال می‌کنم قراره سگش رو ببینم. بهش گفتم بارها و بارها راجع به این آدم ژورنال کردم و نوشتم؛ دیگه نمی‌دونم که اصلا چی باید راجع بهش بنویسم.

یکم گذشت و آقای الف وارد اتاق شد. مثل اغلب مردا تلاش کرد تا توی چنین شرایطی ما رو بخندونه. بهش گفتیم که ما الان نیاز داریم غمگین باشیم و گریه کنیم. چند دقیقه‌ی بعد آقای پ همراه دوس‌دخترش اومدن توی اتاق. به محض اینکه در رو باز کرد شروع کرد به مسخره کردن آقای الف؛ عادت دارن که سر به سر هم بذارن و همدیگه رو روست می‌کنن. شمع‌هایی که توی شیشه‌ی واین گذاشته‌م رو روشن کردم و چند دقیقه‌ای دور هم صحبت کردیم. بعدش بچه‌ها گفتن که ناهار آماده‌ست. میز رو چیدیم و مشغول خوردن غذا شدیم. من هنوز بغض توی سینه داشتم اما همراه غذا قورتش دادم.

راستش گریه‌هام هنوز تموم نشده. حتی نمی‌دونم که کی تموم میشه. شاید نیازه که برم سر مزارش. زنده بودن کار سختیه و من واقعا از آدمیزاد بودن و احساسات داشتن خسته‌م.

+ آهنگ‌هایی که گوش دادم؛ دقیقا به همین ترتیب:

How Did It End - Taylor Swift (Eras Tour, Live From Stockholm)

 

loml - Taylor Swift (Eras Tour, Live From Paris)

 

My Boy Only Breaks His Favorite Toys - Taylor Swift (Eras Tour, Live From Paris)

 

Peter - Taylor Swift (Eras Tour, Live From Stockholm)

I'm so lonely

آقای سین موقتا رفت تا دوستاش رو ببینه و بعدا به احتمال زیاد برمی‌گرده. هر بار که دوستام چند روز پیشم می‌مونن، بعد از رفتن‌شون تازه یادم میاد که توی تمام این سال‌ها داشتم با یه تنهایی بزرگ زندگی می‌کردم اما اونقدر توش حل شده‌م که دیگه حواسم بهش نیست. اولش خونه خیلی خالی و دلگیر میشه اما بعد از چند ساعت دوباره به اون تنهاییه عادت می‌کنم.

امروز که آقای سین رفت، روی مبل مچاله شدم. یه غمی رو توی قفسه‌ی سینه‌م حس کردم. نمی‌دونستم دلیلش چیه. تراپیست سابقم می‌گفت نیازی نیست که همون اول بدونم حسم چیه و از کجا میاد. مهم اینه که کنارش بشینم و احساسش کنم. یه بالشتک لوله‌ای رو بغل کردم؛ چقدر دلم می‌خواست که یکیو بغل کنم اما هیشکی نبود. چشمام رو بستم و حس‌های توی سینه‌م پررنگ‌تر شدن و اومدن بالا. اشک از چشمام ریخت روی گونه‌هام، غلطید و راه خودش رو تا انتهای صورتم پیدا کرد. یه سری معماها شروع کردن به حل شدن. حسم شبیه به دوران بچگیم بود؛ وقتایی که با پسرخاله‌م که همسن هستیم بازی می‌کردم و دلم می‌خواست که یکی دوستم داشته باشه. ولی چرا اون؟ شاید چون وقتایی که آدما بهم توجه نمی‌کنن واسم جذب‌ترن؛ مثل یه مرحله از گیم که باید کشفش کنی و تا انتهاش بری. وقتی که مرحله رو تموم کردی و امتیازت رو گرفتی، دیگه واست جذابیتی نداره. اینو تراپیست سابقمم چند باری بهش اشاره کرده بود. یه پسری بود که اصلا تایپ من نبود اما بعد از دیدنش ذهنم درگیرش شده بود. تراپیست سابقم بهم گفت «احتمالا واسه اینه که توجهی که می‌خوای رو بهت نمیده. و احتمالا بعد از اینکه بهت توجه کنه، دیگه برات جذابیتی نداره.»
والا ما هم با این الگوهای روانی‌مون. هیچ چیز سالم و قابل توجهی از والدینم و این خانواده بهم نرسیده.

توی همین فکرها بودم که یادم اومد یکی دو روز پایانی سال حواسم بود که سالگرد آشناییم با اکسمه. این چند روزی که مهمون داشتم ذهنم فرصت خالی پیدا نکرده بود تا بهش فکر کنه. دو سال پیش، این روزا، یکی از زیباترین دوره‌های زندگیم بود. من و پسر قشنگ موفرفری با هم آشنا شده بودیم و شب‌ها رو توی جاده‌های گیلان با هم به صبح می‌رسوندیم. رابطه‌ی ما طولانی نبود، اما عمیق و پررنگ بود. چهار ماه بعد از جدایی‌مون تصمیم گرفت که این دنیا رو برای همیشه ترک کنه. حالا من هر سال تنهایی یاد مناسبت‌هایی که با هم داشتیم میوفتم.

همه‌ی این افکار توی هم گره خوردن و بیشتر گریه کردم. دلم برای اکسم و سگش تنگ شد؛ برای روزایی که بوی ادکلنش از روی پوست گردنش می‌پیچید زیر دماغم و وقتی نگاهش می‌کردم واسم سوال می‌شد که چشماش چطور می‌تونه اینقدر قشنگ باشه؟

به قول Marc Maron «نیاز داشتم که همه‌ی احساساتم رو حس کنم.» پس یه آهنگ از تیلر سوییفت پلی کردم. تیلر همیشه نجات دهنده‌ست.

+ واسه نوشتن این پست خیلی راحت نبودم. راستش من به نوشتن توی پلتفرم‌های دیگه عادت کرده‌م و بعد از چند سال اولین باره که دارم توی وبلاگ اوپن آپ می‌کنم و راجع به چنین احساسات و افکاری صحبت می‌کنم. ولی خب، انجامش دادم.