خیالپرداز

نوشته‌های یه عالِمه

از آغاز وبلاگ‌نویسی تا به امروز

همیشه نوشتن رو دوست داشتم. از وقتی که یادم میاد خاطرات و احساساتم رو ثبت می‌کردم.
وبلاگنویسی رو از احتمالا از طرفای 87 شروع کردم. چند سالی توی بلاگفا خیلی خوش گذشت. تا اینکه سرورهاش مشکل پیدا کردن و دستنوشته‌هامون بخار شد رفت هوا!
اون وسط مسطا یه مدتی میهن‌بلاگ رو امتحان کردم.
سال 96 کوچ کردم به بیان. دیگه آخرین نفس‌های دنیای وبلاگ‌نویسی بود اما من مقاومت کردم و هی نمی‌خواستم که این حقیقت رو قبول کنم.
توی این سال‌ها با اسامی «دختری با دمپایی انگشتی»، «دختری با عینک قرمز مشکی» و «خیالپردازِ نادان» فعال بودم.
بالاخره بعد از گذشت چهار سال بیان رو به مقصد کانال تلگرام ترک کردم.
سبک نوشتنم توی این سال‌ها بارها و بارها تغییر کرد. دغدغه‌ها و ارزش‌های زندگیمم تغییر کردن. اما چیزی که هیچوقت تغییر نکرد علاقه‌ی من به نوشتن بود.

I think I like it here

داره از بلاگیکس خوشم میاد. محیط کاربریش موبایل‌فرندلیه و برخلاف بیان نیاز نیست که هی زوم کنم اینور اونور. وقتی داری با موبایل کار می‌کنی، بهت تجربه‌ی موبایل رو میده. و وقتی با لپ‌تاپ میای توی میز کارت، بهت تجربه‌ی وب‌گردی رو میده. این ویژگیش رو خیلی دوس دارم. فقط کاش مثل بیان متوجه می‌شدی که فالویینگات پست جدید گذاشتن. اون ستاره‌هایی که روشن می‌شدن خیلی بامزه بودن.

بنده تمایلی ندارم که به بیان برگردم. علی قدیری ثابت کرد که نمیشه بهش اعتماد کرد. منم مسخره‌ش نیستم که یه روز میگه بیان تعطیل میشه و روز دیگه می‌بینی بیان هنوز پابرجاست اما هیچ اطلاعیه‌ی جدیدی نیومده. بیان حتی به خودش زحمت نداد که اطلاع بده دیگه نمیشه وبلاگ جدید ساخت!

زندگی بدون اینترنت

روز سومیه که وی‌پی‌انم وصل نمیشه. دیگه مثل آبان ۹۸ روانم نمی‌کشه که هزار تا راه مختلف رو واسه وصل شدن امتحان کنم. ترجیح میدم بشینم نقاشی کنم و کولاژ درست درست کنم تا این شرایط تموم شه. البته این‌ها دلیل نمیشه که وقتی نمی‌تونم وصل شم «ریدم دهن آخوند» نگم.

 

پ.ن: این جماعت کیسه‌زباله‌پوش هر روز توی خیابون و میدون اصلی شهر راهپیمایی می‌کنن، شعار میدن، با ماشین‌هاشون ترافیک ایجاد می‌کنن، توی شهر می‌چرخن و با صدای بلند «ای لشگر صاحب‌زمان» پخش می‌کنن. فعلا مانور بدید چون حمایتِ قدرت با شماست. اما روزی میاد که ورق برمی‌گرده و اون روز دور نیست. اون موقع‌ست که با رقصیدن و خوشحالی ما زوزه می‌کشید و اشک می‌ریزید.

شرح حال

فعلا اینجا از هیچی سر درنمیارم و نمی‌فهمم که شماها چه جوری قالب گذاشتید روی وبلاگ‌تون! مغزمم در حال حاضر کشش نداره تا فکر کنم ببینم چی به چیه.

 

امسال تقریبا هر ماه دورهمی/پارتی گرفتم. امشب آخرین پارتی سال 1404 بود. صدای موزیک رو خیلی زیاد نکردیم چون در حال حاضر عرزشیا وحشی‌تر از همیشه‌ن و حتی گوزیدنت رو به خودشون می‌گیرن. اینترنت هم نبود که بتونیم از اسپاتیفای و اپل موزیک آهنگ پخش کنیم. باز خوبه کنسرت امید و کامران هومن داشتم توی لپ‌تاپم.
دوس داشتم بیشتر برقصیم. همیشه دوس دارم که بیشتر برقصیم! دقیقا نمی‌دونم که چقدر باید برقصم که آخر شب بگم خب دیگه از رقصیدن سیر شدم و می‌خوام یه جا بشینم!
امشب یه جایی لابه‌لای حرفام از دوستام پرسیدم «بچه‌ها به نظرتون از کجا دوس‌پسر پیدا کنم؟!» چون جدی سینگلی کافیه.
دلم یه خونه‌ی ویلایی می‌خواد. یه خونه با حیاط بزرگ؛ پر از گل و درخت. کف خونه رو قطعا فرش نمی‌کنم چون جدی از اینکه روغن، شمع، عود، سیگار، ژله و غیره می‌ریزه روی فرش و هی باید بسابیش تا لکه‌ش پاک بشه خسته‌م!