خیالپرداز

نوشته‌های یه عالِمه

من و بابا

می‌خواستم قبلش برم پیاده‌روی اما درنهایت حتی وقت نکردم که موهام رو خشک کنم. اسنپ گرفتم و رفتم سمت خونه‌ی بابا. شال حریر مشکیم رو هم برداشتم و وقتی رسیدم دم خونه‌شون انداختم دور گردنم.

فانی استوری؛ روز دوازدهم فروردین که بیرون بودم، اتفاقی بابام رو دیدم. روشو کرده بود اونور و گمونم داشت تظاهر می‌کرد که منو ندیده! بابا یه سری عادت‌ها مسخره‌ داره. مثلا وقتی کسی بهش زنگ می‌زنه، همون لحظه جواب نمیده! می‌ذاره چند تایی بوق بخوره چون نمی‌خواد بیکار و در دسترس به نظر برسه! یا مثلا وقتی آدم رو بیرون می‌بینه، تظاهر می‌کنه که حواسش نیست و منتظر میشه که تو اول بهش سلام کنی! و یا تظاهر می‌کنه که عه، حواسم نبود و الان دیدمت!

راستش هیچ علاقه‌ای نداشتم که با بابا سلام احوالپرسی کنم. می‌دونستم وقتی ببینه روسری سرم نیست معذب میشه؛ اینو همیشه قیافه‌ش داد می‌زنه. منم که موهام رو گوجه‌ای خرگوشی بسته بودم؛ ترجیح دادم که تظاهر کنم منم ندیده‌مش و رد شدم. واقعا روابط خانوادگی ۱۰/۱۰. بچه که بودم وقتی توی خیابون یکی از دوستاش رو می‌دید، بهم می‌گفت دورتر ازش بایستم و همراهش نباشم؛ خجالت می‌کشید که دوستاش ببینن دختر کسی که مذهبیه و توی حوزه درس خونده چادری نیست! روز تا شب واسم راجع به دختر دوستاش صحبت می‌کرد و راجع به وقار و چادرشون حرف می‌زد. حالا اصلا بعضیاشون رو من می‌شناختم و می‌دونستم که پسربازی می‌کنن!

بابام تلاش‌های عجیب غریبی کرد. مثلا بچه که بودم بهم می‌گفت «فلان روز که بیرون رفته بودیم یکی از دوستام (و یا بچه‌های حوزه) ما رو دید و امروز که اومد اداره بهم گفت خوب پدر و دختر با همدیگه قدم می‌زدید!» منم که بچه بودم و خر؛ باور می‌کردم. یه روزی فهمیدم که این حرفا همیشه دروغ بود و صرفا یه اهرم فشار بود تا من عذاب وجدان بگیرم و حواسم باشه که همیشه یه کسی ممکنه منو ببینه! به هر حال زن ایرانی همیشه وظیفه‌ی حفظ آبروی خانواده توی کونش بوده!

بعد از جنبش مهسا (ژینا) امینی (زن، زندگی، آزادی) دو سه دفعه بدون شال رفتم خونه‌شون. یه روز برگشت با ملایمت بهم گفت «دخترم داری میای اینجا لطفا یه چیزی سرت کن. به هر حال در و همسایه می‌بینن.» تمام زندگیم همینو شنیدم؛ در و همسایه! کسّ ننه‌ی تمامی در و همسایه‌ها که من باید به خاطر اونا خودم رو سانسور کنم! طبق معمولم خیال می‌کرد که کار ساده‌ایه و «چیزی نیست!» همیشه می‌گفت «حالا مگه چی میشه؟! یه چادره دیگه! یه شاله دیگه!» یه کیر خره دیگه! بعد از اون حرفش قصد داشتم که دیگه خونه‌شون نرم اما نظر تراپیست سابقم این بود که ج.ا همینو می‌خواد که بین ما تفرقه بندازه و ما رو از هم دور کنه. اون موقع حرفش به نظر منطقی میومد. این کسکشا واقعا همیشه سعی کردن که بین ماها تفرقه بندازن و ما رو از هم دور کنن.

خلاصه، رسیدم خونه‌شون. نوروز به دیدن‌شون نرفتم. حوصله نداشتم. تقریبا هیچوقت حوصله‌ی خونواده رو ندارم. تازه دیشب پریشب یادم اومد که بابام بهم عیدی نداده! :))
داداشم رو بغل کردم و یکم راجع به بازار و کار صحبت کردیم. شام خوردیم و بعدش به بابا گفتم که جاروبرقی‌شون رو بهم قرض بده چون جاروبرقی من خراب شده و دیگه روشن نمیشه. توی فکر تعمیرش بودم که داداشم پرسید «چرا یکی نو نمی‌خری؟!» رفتیم توی دیجی کالا؛ نه تنها گرون بودن بلکه برندها، مدل‌ها و طراحیاشون به شدت ناامید کننده بود. انگاری برگشته بودم به دهه‌ی هفتاد؛ تا چشم کار می‌کرد جاروبرقی‌های لگنی بود که مخزن جمع‌آوری زباله‌شون کیسه‌ای بود! راستش یکم ناراحت شدم. من روزایی رو یادمه که راحت می‌رفتیم از نمایندگی ال‌جی و سامسونگ خرید می‌کردیم. یادمه که پیشرفت تکنولوژی رو پشت ویترین مغازه‌ها می‌دیدم. این وضعیتی که ما توشیم شایسته‌ی ایران و ایرانی نیست.

جاروبرقی رو بابا آورد گذاشت توی اسنپ؛ طبق معمول داداشم حتی پیشنهاد کمک نداد و راستش دیگه با این قضیه کنار اومده‌م. وقتی رسیدم خونه، جاروبرقی رو گذاشتم کنار مبل. لباسم رو عوض کردم و برگشتم توی هال. ذهنم درگیر مدل و طراحیش شد. لوله‌ی جاروبرقی فلزیه و خیلی نرم جمع و باز میشه. مخزن جمع‌آوری زباله داره که خیلی راحت باز و بسته میشه. دگمه‌ی روشن خاموش و تنظیم قدرتش نزدیک جاییه که لوله رو توی دستت می‌گیری. بعد از این همه سال هنوزم خوشگله و سرپاست. حتی یک بار هم خراب نشده. نمی‌دونم هنوز دانش‌آموز بودم یا اوایل دانشجوییم بود ولی یادمه که این جاروبرقی رو صد و ده هزار تومن خریدیم! احتمالا طرفای سال نود. انگاری صد سال از اون روزا گذشته.

حالا جاروبرقی من؟ مامان از توی نمایشگاه جاده تهران خرید؛ هفت سال پیش. سالی حداقل پنج بار نیاز به تعمیر پیدا می‌کنه. یه روز خرطومش پاره میشه و روز دیگه‌ش انتهای خرطوم از بدنه جدا میشه. مخزن نداره و مثل زمان دایناسورها توش کیسه داره برای جمع‌آوری آشغالا. به عنوان بوش اوریجینال فروختنش. نمی‌دونم مامانم با خودش چه فکری کرد که اینو خرید! اصلا طراحی محصول یه downgrade سی چهل ساله به حساب میاد! حالا خوبه جاروبرقی خودش ال‌جی‌ئه‌ها! :/ به خیال خودش اومد خوبی کنه و جنس نو رو داد به من. کاش همون ال‌جی پونزده سال پیش رو بهم می‌داد. سگش شرف داشت به این آشغالایی که الان توی مغازه هست.

ایرادی نداره. این مادرجنده‌ها بالاخره میرن و ما دوباره با دنیا آشتی می‌کنیم. دوباره می‌تونیم اجناس اوریجینال بخریم بدون اینکه بابتش پنجاه سال قسط بدیم.

+ اسلاید اول: لباسی که باهاش رفتم خونه‌ی بابا.
+ اسلاید دوم: چند وقت پیش با یه همچین لباسی همراه بابا رفتم خرید. ترکیب اون شلوارک و جوراب رنگی باعث شده بود بابام پنیک کنه و بعد از سال‌ها اون جمله‌ی «پدر و دختر خوب با هم وقت می‌گذروندید!» رو از توی صندوقچه آورد بیرون!

 

پ.ن: حین نوشتن این پست آقای الف sms داد و گفت که آتش‌بس شده! دیگه واقعا باید سرم رو بزنم به دیوار!