خیالپرداز

نوشته‌های یه عالِمه

زیرساخت به کون نباشیم

آره منم دلم نمی‌خواد زیرساخت‌هامون نابود بشن. آره منم دلم نمی‌خواد پل‌هامون نابود بشه. آره منم دلم نمی‌خواد خونه‌ی مردم آسیب ببینه. آره منم از قطعی برق، از بی‌پولی و از گرسنگی می‌ترسم. اما وقتی یادم میاد که هیجده دی مردم شهرم رو زنده زنده توی آتیش سوزوندن و بهشون تیراندازی کردن؛ در حالی که من باهاشون فقط پونصد متر فاصله داشتم، وقتی یادم میاد که بابای سپهر دوازده دقیقه توی حیاط بیمارستان پسرش رو صدا زد، وقتی یادم میاد که یه مادر زیپ دویست تا کیسه‌ی سیاه رو باز کرد تا بچه‌ش رو پیدا کنه، وقتی یادم میاد که یه دختر نوجوون برای پیدا کردن داداشش زیپ دویست و سی تا کیسه‌ی سیاه رو باز کرد و ویژگی‌های تک‌تک‌شون رو توی یه دفترچه یادداشت کرد تا دوباره به اشتباه سراغ‌شون نره، وقتی یادم میاد که یه قهرمان مثل مسعود ذات‌پرور رو کشتن، وقتی یادم میاد که از خانواده‌ی جاویدنام‌ها پول تیر گرفتن و حتی بهشون اجازه ندادن که مراسم عزاداری بگیرن، وقتی یادم میاد که به بدن بی‌جون مردم بی‌احترامی کردن و روی همدیگه پرت‌شون کردن؛ درست همون موقع یادم میاد که بهتره سانتی‌مانتال‌بازی رو بذارم کنار. شاید توی دنیای یونیکورن‌ها آزادی با راهپیمایی سکوت و تقدیم یه شاخه گل رز سرخ به دست بیاد، اما توی این دنیایی که من دارم توش زندگی می‌کنم بهای آزادی خونه و بهاش رنجه. بهاش شکنجه‌ست و بهاش تجاوزه. بهاش شلیک مستقیم به سره وقتی که روی تخت بیمارستانی. پس پل‌ها، دکل‌های برق و دکل‌های تلفن فدای سر تک تک آدمایی که توی این چهل و هفت سال به ناحق کشته شدن.