خیالپرداز

نوشته‌های یه عالِمه

💚🖤 Forest 🖤💚

خورشید داره غروب می‌کنه. ابرا دوباره به رنگ گلبهی در اومدن. بسته‌ی عود Forest رو باز کردم و اولین استیکش رو برداشتم. از توی سایت توگوش مهستی پلی کردم؛ اصلا رفتم اشتراکش رو خریدم که فقط بتونم هایده و مهستی گوش بدم؛ پاک کردن آرشیو موزیک، فیلم و سریالم قطعا بزرگ‌ترین گهی بود که به عنوان یه ایرانی خوردم (البته همچنان اصرار به استریم کردن دارم!) تخت رو مرتب کردم. فندک رو برداشتم و عود رو روشن کردم؛ عطرش پیچید زیر دماغم. یاد تو افتادم. نمی‌دونم چرا یاد تو افتادم! شاید چون وقتی با هم بودیم این عود رو روشن می‌کردم؟ شاید توی خونه‌ی تو این عود رو روشن کرده بودیم؟ حالا چرا بعد از این همه مدت یهو این عود منو یاد تو انداخته؟! سری پیش Forest گرفته بودم یا Rain Forest؟! یادم نمیاد. فقط می‌دونم که غروبه، گاهی وقتا باد پرده رو تکون میده و یه غمی توی دلم در جریانه. یادته؟ یه بارم برا تو تعریف کرده بودم که غروب رفتم سر پنجره‌ی اتاقم؛ دیدم که باد داره برگ‌های درخت همسایه رو تکون میده. دلم گرفت. برات تعریفش کردم و گفتی که حتما میای دنبالم (تا بریم بیرون.) کلا منتظر بهونه بودی که بیای دیدنم. منم که از خدا خواسته. گمونم داشتیم می‌رفتیم انزلی و نزدیکای خمام بودیم که ازم راجع به حسم پرسیدی. بهت گفتم یه جا خونده بودم آدمایی که افسردگی دارن حتی وزش یه باد می‌تونه غمگین‌شون کنه. ولی الان دارم فکر می‌کنم که شایدم ربطی به افسردگی نداره و ما آدمای حساس اینجوری هستیم.

آهنگ «وقتی رفتم» از مهستی عزیزم: