خیالپرداز

نوشته‌های یه عالِمه

دوازده فروردین

بالاخره امروز کونم رو جمع کردم و از خونه رفتم بیرون. آفتاب دیگه تقریبا داشت غروب می‌کرد و ابرا حسابی نارنجی و صورتی شده بودن. ایرپادم رو به بلوتوث وصل کردم و می‌خواستم آلبوم جدید هری رو پلی کنم. هنوز چند قدم از ساختمون فاصله نگرفته بودم که یه خانوم جوون بهم گفت «چه خانوم خوشگلی!!» لنگه‌ی راست ایرپادم رو از گوشم درآوردم و بهش گفتم «مرسی عزیزم! چشمات قشنگ می‌بینه!» و بعدش خطاب به زوج جوونی که همراهش بودن گفت «خیلی ناز بود!»

نمی‌دونم این کوچه‌ها تا کی قراره منو یاد هیجده دی بندازن، اما هر بار که از این مسیر رد می‌شم یاد حال و هوای اون شب میوفتم.

حس کردم که گرمم شده. قبل از اینکه از خونه بیام بیرون دو بار لباس عوض کردم. راستش وقتی که فصل عوض میشه یادم نمیاد که پارسال چه لباسی رو توی اون هوا می‌پوشیدم! هرچقدر بیشتر قدم برمی‌داشتم بیشتر گرمم می‌شد. تصمیمم رو گرفتم؛ باید برم توالت عمومی تا جوراب شلواری و شومیزم رو دربیارم.

این عرزشیا هم فاز برداشته‌ن برا من! بعضیاشون از این نقاب‌هایی می‌زنن که فقط دو تا چشم و دهن‌شون پیداست. یه پیرمرد داشت از کنار مامورا رد می‌شد. با چهره‌ای که شبیه علامت سوال بود زل زد به اونی که نقاب و اسلحه داشت؛ از همون نگاه‌های طلبکار و آمیخته با وقاحت که پیرمردای پنجاه و هفتی دارن. سرش رو بین مامورها و لباس شخصیا چرخوند و سعی داشت بفهمه این کسخلا چرا همچینن؟! خنده‌م گرفت. ولی خودم رو جمع کردم قبل از اینکه تروریستا بهم شلیک کنن.

چند متر بالاتر یکی دیگه‌شون دستمال بسته بود دور صورتش و اسلحه داشت. از روی نرده بلند شد و شلوارش رو کشید بالا. «آخه تو شلوارتم نمی‌تونی سر جاش نگه داری، اونوقت می‌خوای با دشمن بجنگی؟!» هر بار از نو برگام می‌ریزه که بلد نیستن اسلحه دست بگیرن و نوک تفنگ‌شون خیلی رندوم به سمت مردمه!

خیلی بامزه‌ست. راننده‌ها وقتی که یه خانوم خوشگل هستی ترمز می‌کنن و بهت اجازه میدن که از روی خط عابر رد بشی.

بالاخره رسیدم به توالت عمومی. رفتم توی اتاق «مادر و کودک» که قفل نداشت. لباسام رو درآوردم و یه نفس راحت کشیدم. بعدش رفتم توی یکی از مغازه‌هایی که داخل کوچه بود. نیاز به یه پلاستیک داشتم تا لباسام رو بذارم داخلش. فروشنده قبول نکرد که در ازای پلاستیک پولی بگیره. من پلاستیک رو برداشتم، یه پنج هزار تومنی گذاشتم روی لپ‌تاپش و سریع رفتم سمت در. دختره بازوم رو گرفت اما من بلند گفتم «شب بخیر! خدافظ!» و فرار کردم.

رفتم داخل فروشگاه رشت-11. یادش بخیر! اون موقع که دلار دو هزار تومن بود حتی توی مرکز شهر می‌تونستی کلی لباس زیر قشنگ و باکیفیت پیدا کنی. الان چی؟! همه‌ش آشغالای فیک به همراه تولیدات داخلی. دست خالی اومدم بیرون.

توی فروشگاه و خیابون با یه سری نگاه‌هایی مواجه شدم که برام عجیب بود. یادم اومد که نوروزه و مسافر اومده. اون پسرایی که بهم زل زده بودن رشتی نبودن. پسرای رشتی به آدم زل نمی‌زنن. البته پیرمردا چرا! حتی توی تاکسی هم بلد نیستن که چه جوری بشینن. در عوض پسرا یه جوری خودشون رو جمع می‌کنن که گاهی میگم «آقا جا هست، راحت باش!» بعضیاشون کم مونده که از در برن بیرون!! به نظرم این قضیه ثابت می‌کنه که تفکیک جنسیتی فقط اوضاع رو بدتر می‌کنه. ماهایی که توی عروسیامون زن و مرد جدا نیستن، جشن‌ها و دورهمیامون تک جنسیتی نیست، با همدیگه می‌ریم طبیعت‌گردی و تفریحات مشترک انجام می‌دیم، به اینترنت (R.I.P) پورن، فیلم، سریال، سوشال مدیا و غیره دسترسی داریم؛ ماها با بیشتر از یک فرهنگ مواجه شدیم و این کمک کرده تا ذهن‌مون با دیدن یه لباس متفاوت رَم نکنه!

قبل از اینکه وارد بازار بشم گوشیم رو درآوردم تا یه پست توی وبلاگ بذارم. مثل همیشه گوشی خیلی آزادانه توی دستم بود. یهو یادم اومد که الان کلی مسافر اومده و رشت دیگه اون امنیت سابق رو نداره. گوشی رو گذاشتم توی کیفم و رفتم تا خرید کنم. جدی به مردم دنیا حق میدم که دل‌شون نخواد کسی به کشورشون مهاجرت کنه. واقعا سخته که یه عده بیان توی شهر/کشورت زندگی کنن و باعث تغییر توی امنیت و فرهنگ اون منطقه بشن.

یه دسته کاهو از کی شده صد و چهارده هزار تومن؟! کسکشا تموم شید دیگه! تموم شید تا این سرزمین روزای روشن رو ببینه.

برگشتنی داشتم خریدهام رو حمل می‌کردم و یکم این پلاستیک اون پلاستیک کردم تا راحت‌تر توی دست بگیرم‌شون. یهو با خودم گفتم «اصلا چه معنی میده که من اینا رو با خودم اینور اونور ببرم؟! آیا الان نباید یه دوس‌پسر می‌داشتم که خریدام رو واسم میاورد و داخل ماشین می‌ذاشت؟!» ای بابا.

می‌خواستم صندلی جلو بشینم اما وقتی فهیدم که اون دو تا خانوم سوار ماشین نمیشن، نظرم عوض شد و رفتم عقب نشستم. جلو نشستن توی ماشین یه مرد غریبه ایده‌ی خوبی نیست؛ اغلب اوقات. به جز من مسافر دیگه‌ای نبود. راننده حرکت کرد. توی مسیر دیدم که این ریتاردها بازم اومدن راه‌پیمایی! اغلب‌شونم زن بودن. زن‌هایی که یه عمر سرکوب شدن و هیچ اختیاری از خودشون نداشتن. حالا با چهار تا شعار دادن احساس قدرت می‌کنن. راننده جلوی نونوایی نگه داشت و عذرخواهی کرد تا بره نون بخره. برای رسیدن عجله‌ای نداشتم. نون سنگک خرید و کلی بهم تعارف کرد. آقای مهربونی بود. منم جلوی پروتیینی محله‌مون پیاده شدم. ۹تا دونه تخم مرغ شد ۱۳۰ تومن. مادر همه‌تون رو گاییدم که سال ۹۶ وقتی اومدیم خیابون، تخم مرغ دونه‌ای ۵۰۰ (تا تک) تومن شده بود اما بسیجی داشت به دودول کوچیک باباش می‌خندید و ما رو مسخره می‌کرد که بابت قیمت‌ها معترض بودیم!