خیالپرداز

نوشته‌های یه عالِمه

به تاریخ یازده فروردین

روشنایی نور آفتاب توی خونه می‌تابید. هوا کاملا بهاری بود؛ درست مثل هوایی که توی بچگی منتظر بودم تا مدیر مدرسه اعلام کنه که قراره ما رو ببرن اردو. دیگه یه اردو چی بود که این مادرجنده‌ها همونم توی بعضی سال‌ها ازمون دریغ کردن؟! رفتم سر پنجره‌ی اتاقم. آسمون آبی بود. ابرا سفید و تپل بودن. نسیم بهاری از روی پوستم رد می‌شد. به برگ‌های سبز درخت‌ها نگاه کردم که تازه جوونه زدن. زیر لب گفتم: «هوا هوای خودکشیه!»

وقتی آقای سین اومد خونه، براش حسی که داشتم رو تعریف کردم. ازم پرسید «چی جلوت رو گرفته؟» از توی هال داد زدم «دیدن نابودی آخوند!» مشغول قانع کردن خودم برای خوردن یه قاشق دیگه از غذا بودم که آقای سین اومد توی هال. گفتم «می‌خوام به مدت یک روزم که شده ایران بدون آخوند رو ببینم. ضمن اینکه نمی‌خوام توی ایران بمیرم!»

 

+ یعنی فقط وضعیت سلامت روان من و دوستام! :))))