خیالپرداز

نوشته‌های یه عالِمه

آقای سین

برخلاف پیام دیگران، جواب پیام اون رو دادم. وقتی آیفون رو زد و تصویرش رو دیدم، ضربان قلبم رفت بالا. ریشش رو اصلاح کرده بود و یه ته‌ریش قشنگی روی صورتش داشت. بهم گفت لباسی که تنش هست رو تازه خریده. نظرم رو پرسید. گفتم قشنگه. یه سری از لباس‌هاش رو اومد توی رشت خرید. چرا به من نگفت و همراه اون دوستش رفت واسه خرید کردن؟!

هزار تا فکر مختلف از توی ذهنم می‌گذشت. هزار تا کار داشتم که باید انجام می‌دادم و هزار تا متن بود که باید تایپ می‌کردم. مغزم درست کار نمی‌کرد. بهم گفت که احتمالا فردا همراه دوستاش میره مازندران. حسودیم شد؛ «چرا با اونا میره و پیش من نمی‌مونه؟!» منم با این خلاهای عاطفیم به غرعان! حالا خوبه اصلا هیچ ربطی به هم نداریم و هیچ جای زندگی همدیگه نیستیم!

بهش نقاشی تعارف زدم. جوابش مثبت بود. رفتم واسش تخته، کاغذ و راپید آوردم تا همراه من نقاشی کنه. مدادرنگیای کوچولوم که بعضیاشون اندازه‌ی یه بند انگشت هستن نظرش رو جلب کردن. دلش خواست که از مدادرنگیای فسقلیم عکس بگیره. گمونم یه ساعتی مشغول عکاسی بودیم! هی مدادها رو می‌چیدیم و هی میوفتادن. چند باری دستم خورد و کل مدادها افتادن. آروم دستش رو گذاشت روی پام و گفت Don't be sad! گمونم بعد از اینکه چند بار موقع رد شدن از خیابون بازوش رو گرفتم و موقع حرف زدن و شوخی کردن تماس فیزیکی کوچیک داشتم باهاش، متوجه شده که من با تماس‌های بدنی این شکلی مشکلی ندارم.

حین عکاسی از مدادرنگیا رفتم چای ریختم برا جفت‌مون. همزمان به این فکر می‌کردم که می‌خواستم شب رو زود بخوابم اما راستش وقت گذروندن باهاش رو دوس دارم. حس خوبی بود که کنارش نشسته بودم.

واسش یه سری از وسایل تزیین که برا هالووین درست کرده بودم رو آوردم. یه روح کوچیک رو انتخاب کرد و گذاشت کنار مدادرنگیا. سلیقه‌ش با من فرق داره. اون روحه هرگز انتخاب من نمی‌بود. اما از نظر اون قیافه‌ش خنده‌داره. ساعت سه بعد از نصف شب ازم پرسید «به نظرت این کاری که ما داریم انجام می‌دیم غیرعادی نیست؟!» گفتم چیِ من و تو عادیه که این یکی عادی باشه عزیزم؟!

بهش گفتم حروف چ و ش رو جالب تلفظ می‌کنه. بهم گفت که تا به حال کسی بهش چنین چیزی نگفته بود. حروفی که تقریبا با نوک زبون بیان میشن رو یه جور قشنگی تلفظ می‌کنه.

روی زمین دراز کشید. موهای فرفریش با پوست دست راستم اصطکاک پیدا کردن. دلم می‌خواست دست کنم توی موهاش و صورتش رو نوازش کنم.

عینکش رو که برمی‌داره خیلی جذاب میشه. چشماش درشت‌تر از چیزیه که از پشت عدسی عینکش دیده میشه. ترکیب چشماش و لبخندش رو واقعا دوس دارم.

بهم گفت چند ساله که دستاش لرزش خفیف داره. گفتم اکس منم دستاش می‌لرزید. من اصولا با پسری که می‌دونم احتمالش هست توی رابطه برم راجع به جزییات اکسم و رابطه‌مون حرفی نمی‌زنم. می‌دونم که ما تایپ هم نیستیم و چیزهای مختلفی رو از رابطه می‌خوایم، حتی راه‌مونم دوره؛ بنابراین رابطه‌ای هم شکل نمی‌گیره. واسه همین راجع به اکسم حرف زدم باهاش.

اون شب که داشتم عکس اکسم رو به خانوم پ و آقای الف نشون می‌دادم، اونم عکسش رو دید. امشب گفت که از میزان شباهت‌شون به همدیگه برگاش ریخته بود و یه لحظه از خودش پرسید «ما کی کنار دریا با هم عکس گرفتیم؟!» بعدم با یه خنده‌ی ریز گفت «گویا از پسرای مو فرفری که عینک می‌زنن و بینی بزرگ دارن خوشت میاد!» حالا خبر نداره که قد اکسمم بلند بود! خندیدم و بهش گفتم «حتی مثل تو تئاتر کار می‌کرد!» چیزی که یادم رفت بهش بگم این بود که اونم به جزییات توجه می‌کرد، روحیه‌ی لطیفی داشت و رابطه‌ش با رنگا خوب بود.

صبح که بیدار بشم احتمالا رفته. منم ساعت ده و ربع باید با تراپیستم صحبت کنم تا متوجه بشم که چرا یهویی بعد از سه سال این آدم جذاب شده برام. والا آدمیزادم با این احساساتش و پیچیدگی‌های ذهنش! همین مدل احساسات عجیب غریبه که باعث میشه به صورت ناخودآگاه از رابطه دوری کنم. آسیب دیدن، شکستن قلبم و جدایی خیلی دردناک و ترسناکه برام.