خیالپرداز

نوشته‌های یه عالِمه

I'm so lonely

آقای سین موقتا رفت تا دوستاش رو ببینه و بعدا به احتمال زیاد برمی‌گرده. هر بار که دوستام چند روز پیشم می‌مونن، بعد از رفتن‌شون تازه یادم میاد که توی تمام این سال‌ها داشتم با یه تنهایی بزرگ زندگی می‌کردم اما اونقدر توش حل شده‌م که دیگه حواسم بهش نیست. اولش خونه خیلی خالی و دلگیر میشه اما بعد از چند ساعت دوباره به اون تنهاییه عادت می‌کنم.

امروز که آقای سین رفت، روی مبل مچاله شدم. یه غمی رو توی قفسه‌ی سینه‌م حس کردم. نمی‌دونستم دلیلش چیه. تراپیست سابقم می‌گفت نیازی نیست که همون اول بدونم حسم چیه و از کجا میاد. مهم اینه که کنارش بشینم و احساسش کنم. یه بالشتک لوله‌ای رو بغل کردم؛ چقدر دلم می‌خواست که یکیو بغل کنم اما هیشکی نبود. چشمام رو بستم و حس‌های توی سینه‌م پررنگ‌تر شدن و اومدن بالا. اشک از چشمام ریخت روی گونه‌هام، غلطید و راه خودش رو تا انتهای صورتم پیدا کرد. یه سری معماها شروع کردن به حل شدن. حسم شبیه به دوران بچگیم بود؛ وقتایی که با پسرخاله‌م که همسن هستیم بازی می‌کردم و دلم می‌خواست که یکی دوستم داشته باشه. ولی چرا اون؟ شاید چون وقتایی که آدما بهم توجه نمی‌کنن واسم جذب‌ترن؛ مثل یه مرحله از گیم که باید کشفش کنی و تا انتهاش بری. وقتی که مرحله رو تموم کردی و امتیازت رو گرفتی، دیگه واست جذابیتی نداره. اینو تراپیست سابقمم چند باری بهش اشاره کرده بود. یه پسری بود که اصلا تایپ من نبود اما بعد از دیدنش ذهنم درگیرش شده بود. تراپیست سابقم بهم گفت «احتمالا واسه اینه که توجهی که می‌خوای رو بهت نمیده. و احتمالا بعد از اینکه بهت توجه کنه، دیگه برات جذابیتی نداره.»
والا ما هم با این الگوهای روانی‌مون. هیچ چیز سالم و قابل توجهی از والدینم و این خانواده بهم نرسیده.

توی همین فکرها بودم که یادم اومد یکی دو روز پایانی سال حواسم بود که سالگرد آشناییم با اکسمه. این چند روزی که مهمون داشتم ذهنم فرصت خالی پیدا نکرده بود تا بهش فکر کنه. دو سال پیش، این روزا، یکی از زیباترین دوره‌های زندگیم بود. من و پسر قشنگ موفرفری با هم آشنا شده بودیم و شب‌ها رو توی جاده‌های گیلان با هم به صبح می‌رسوندیم. رابطه‌ی ما طولانی نبود، اما عمیق و پررنگ بود. چهار ماه بعد از جدایی‌مون تصمیم گرفت که این دنیا رو برای همیشه ترک کنه. حالا من هر سال تنهایی یاد مناسبت‌هایی که با هم داشتیم میوفتم.

همه‌ی این افکار توی هم گره خوردن و بیشتر گریه کردم. دلم برای اکسم و سگش تنگ شد؛ برای روزایی که بوی ادکلنش از روی پوست گردنش می‌پیچید زیر دماغم و وقتی نگاهش می‌کردم واسم سوال می‌شد که چشماش چطور می‌تونه اینقدر قشنگ باشه؟

به قول Marc Maron «نیاز داشتم که همه‌ی احساساتم رو حس کنم.» پس یه آهنگ از تیلر سوییفت پلی کردم. تیلر همیشه نجات دهنده‌ست.

+ واسه نوشتن این پست خیلی راحت نبودم. راستش من به نوشتن توی پلتفرم‌های دیگه عادت کرده‌م و بعد از چند سال اولین باره که دارم توی وبلاگ اوپن آپ می‌کنم و راجع به چنین احساسات و افکاری صحبت می‌کنم. ولی خب، انجامش دادم.