خیالپرداز

نوشته‌های یه عالِمه

اولین روز ۱۴۰۵

بعد از ظهر اومدم برای خودم و آقای سین شیرموز درست کنم؛ همینطور که مشغول حرف زدن باهاش بودم متوجه شدم که دو سوم موز رو برش زدم و به جای پارچ مخلوط‌کن، ریختم توی سطل آشغال!

رفتم در کابینت رو باز کردم تا شیشه‌ی جو پرک رو بردارم و قاطی شیر و موز کنم. لبه‌ی شیشه خورد به کابینت و خورده‌هاش پخش شد داخل کابینت و روی موکت!

بالاخره شیرموز نفرین شده آماده شد و مشغول خوردنش شدیم. بعدش رفتم سراغ جاروبرقی تا کف آشپزخونه تمیز شه و خورده شیشه‌ها توی دست و پامون نره. همه‌چیز خوب پیش رفت. خم شدم که سیم جاروبرقی رو جمع کنم، یهو نمی‌دونم از کجا و چه جوری خرطوم جاروبرقی کوبیده شد به عینک و لبم! عینکم افتاد و بلافاصله طعم خون رو توی دهنم حس کردم! توی آینه نگاه کردم و دیدم که بله! قسمت داخلی لب بالا و پایینم زخم شده!

ساعت یازده شبه و گویا تونستم روز اول ۴۰۵ رو زنده بمونم!