خیالپرداز

نوشته‌های یه عالِمه

Wildest Dreams

پریشب خواب دیدم که می‌خواستم سر سه راه فلسطین سوار یه ماشین مسافرکش بشم. صندلی جلو نشستم و هنوز در رو نبسته متوجه شدم راننده می‌خواد بهم تجاوز کنه و اسلحه دستشه. یکی از بیرون ماشین می‌خواست نجاتم بده. وقتی راننده اسلحه رو گرفت سمت سرم، از خواب پریدم.

دیشب خواب دیدم که خونه‌ی خاله بزرگم بودیم. همراه یه سری آدم که نمی‌دونم کیا بودن متوجه شدیم که یه سری از همسایه‌ها تروریست‌های ج.ا هستن. فضاش شبیه ویدیوهای سیاه سفیدیه که اخیرا اسراییل از عملیات‌شون منتشر کرده. ماها لیزر سبز داشتیم که تروریست‌ها بعد از دیدنش داشتن فرار می‌کردن.

شب‌های قبل‌ترم چنین خواب‌هایی دیدم؛ جنگ، اسلحه، ناامنی.

اما عزیزم! دیشب تو توی خوابم بودی. زنده بودی و زنده بودنت برام سوال نبود. موهای فر قشنگت رو کوتاه کرده بودی. ریشات کمی سفید شده بود و کمی لاغر شده بودی. من با دیدنت سکوت کرده بودم. فهمیده بودیم که دوستای مشترک داریم. گمونم یه آهنگ نسبتا شاد پلی شد. تو اومدی از پشت بغلم کردی تا با هم برقصیم. من ناراضی نبودم. ولی حواسم بود که خیلی بهت نچسبم چون دیگه با هم نبودیم. چقدر دلم برای بغلت تنگ شده بود و عزیزم، ما رقصیدیم.

We danced, baby

Like we stood a chance

و تو نیازی نیست که ازم بخوای «بگو که منو یادت نمیره» چون یادت همیشه توی قلب من زنده خواهد بود.