بیستم فروردین
دیشب خیلی خسته بودم و ساعت نه رفتم توی تخت. خیال میکردم که امروز با انرژی بیشتری بیدار شم اما از صبح یه جوری خوابم میاد و خستهم که انگار کوهی چیزی جا به جا کرده باشم. اصلا آخرین باری که انرژیم بالا بود رو یادم نمیاد! عه، چرا یادم اومد! آخرین بار همون یکی دو ماهی بود که به تراپیست سابقم گفته بودم حالم بهتره. صبحها که بیدار میشدم دیگه خوابم نمیومد و کرخت نبودم. برای انجام کارام انگیزه و انرژی داشتم. زندگی رو حس میکردم. الان حتی یادم نمیاد که حس کردن زندگی چه حسی داشته. از اون یکی دو ماه حداقل سه سال گذشته و سه ساله که دوباره همه چیز خاکستری و مه آلوده و من به زور بدنم رو در طی روز جا به جا میکنم.
تقویم پریودم میگه سه ماهه که پریودم نشدم. من PCOS (سندروم پلی کیستیک تخمدان) دارم و تازه از طریق اصلاح سبک زندگی تونسته بودم که سر وقت پریود بشم. یک سال بود که مرتب پریود میشدم و واقعا بابتش خوشحال بودم چون خیلی زحمت کشیدم براش. بعد از اتفاقات دی ماه دیگه پریود نشدم. جنگ، فشار روانی و اضطراب خیلی راحت میتونه سیکل هورمونی زنها رو تحت تاثیر قرار بده. شایدم مغزم به تخمدانهام پیام فرستاده و گفته «ما الان توی وضعیت بقا هستیم و تولید مثل توی الویتمون نیست! فعلا تخمکهات رو سر جاشون نگه دار!» البته چند روزیه که علایم پیاماس دارم. بوبیام یکم بزرگتر شدهن و نیپلهام حساس. من فک میکردم این قضیهی پف کردن بوبیا اتفاقیه که برای همهی زنها میوفته اما اخیرا که با خانوم ه صحبت میکردم بهم گفت که فقط بدنش توی دوران پریود پف میکنه و چنین چیزی رو تجربه نمیکنه! البته من توی تیکتاک دیده بودم که زنهای خارجی که بدنسازی کار میکنن، توی ویدیوهاشون نشون میدادن که شکمشون توی دوران پریود پف میکنه و میاد جلو. و خب هیچوقت باهاشون ریلِیت نکردم چون من توی دوران پریود شکمم میره داخل! :)) شاید سیستم زنهای لاغر با سایر زنها فرق داره؟! مِیبی!
از حموم که اومدم حس کردم سرم داره درد میگیره. رفتم مسکّن بخورم که یادم اومد تموم شده و قرار بود که یه ورق بخرم. یه لحظه نگران شدم. و عجیبه که نگران شدم چون من توی تمام کیفها، کولهها، توت بگها و حتی چمدونم یه دونه نوافن گذاشتهم. شما فک کن ذهنم چقدر خستهست که حواسم نبوده هنوز قرص دارم. به هر حال وقتی هم میگرن داری، هم سینوزیت و هم به خاطر سردردهای روانتنیت ده سال تحت درمان بودی، قاعدتا باید همیشه یه دونه مسکّن همراهت باشه. دست کردم توی جلوترین توت بگی که روی دستگیرهی در آویزون بود و قرص رو از داخلش برداشتم. روی همهی قرصامم چسب میزنم چون روکشهای فویلی خیلی نازک شدهن و خیلی راحت سوراخ میشن.
به بابا زنگ زدم و قرار امروزمون رو کنسل کردم. ماهی یه بار همراه بابا میرم خرید واسه مایحتاج خونه. افسردگیم طی یه سال اخیر اجازه نداده اونقدر که باید کار کنم و ترکیبش با تورمی که هر روز بیشتر سر به فلک میکشه باعث شده که بیشتر از قبل نیاز به حمایت مالی والدینم داشته باشم. بابامم که از خداشه با هم بریم بیرون. ما اکثر آخر هفتهها با هم میرفتیم پیادهروی. داداشم هیچوقت از این کارا نمیکنه و بابام همچنان ته دلش منتظره که مثل قدیما با هم وقت بگذریم. But no can't do! حقیقتا نه گفتن به بابا یکی از سختترین کارهای زندگیم بوده و سالها عذاب وجدان رو تحمل کردم تا اینکه ازش فاصله بگیرم. وقتی برا خودت دوست و رفیق نداشته باشی، نتیجهش این میشه که از بچهت انتظار داری باهات وقت بگذرونه. البته نه که دوست و رفیق نداشته باشهها؛ دوست صمیمی بابام سالهاست که لندن زندگی میکنه. دو سه تا دوست دیگه هم داره که درگیر زندگی و خانوادهن، واسه همین به ندرت با هم وقت میگذرونن.
موهام رو دفیوز کردم. شدت باد سشوار رو کم کردم چون در حال حاضر صدا، نور و بوهای تند اذیتم میکنه. از اون دو تا حواس پنجگانهی باقی مونده به غذا و دوسپسر (بغل) احتیاج دارم. اولیش رو حال ندارم که آماده کنم و دومیشم که حقیقتا بعد از فوت اکسم حتی تلاش هم نکردم که برم سراغش.
بعدش به smsهایی که بیجواب گذاشته بودم رسیدگی کردم. الانم پاهام زیر پتوئه، بوی ملایم لوسیون بدنم میاد و دارم اینا رو با لپتاپ تایپ میکنم. جدی کیبورد کاری میکنه که دیگه هیچوقت دلت نخواد با گوشی چیزی تایپ کنی. خیلی دلم میخواد که بخوابم اما فرهام نو و قشنگن؛ دوس ندارم که خراب شن (هشتگ زنها و کارای عجیبشون.)
+ به پیامها و کامنتهاتون با تاخیر جواب خواهم داد 💚







.jpg)
